Notifications
Clear all

من و خواهرم زیر یک کیر  

  RSS

ادمین
(@admin)
ادمین Admin
عضو شده: 10 ماه قبل
ارسال‌ها: 26
30/10/2019 9:55 ق.ظ  

زندگی در یک محیط کوچیک و بسته شرایط معمولی برای رشد عقلی، احساسی و جنسی رو گاهی دچار مختل می کنه...
منظورم زندگی در یه شهرستان کوچیک نیست، میخوام پا رو فراتر بذارم و از زندگی در یه شهرک نظامی براتون بگم...
قضیه برمیگرده به اواخر دهه هفتاد، زمانی که من 15 سالم بود، شیطون نبودم، عوضش تا دلتون بخواد حشری بودم و این مساله فقط در مورد من صدق نمیکرد، بلکه خیلیاز هم سن و سالای من دچار عوارض تابوی رابطه داشتن با جنس مخالف میشدن، به طوری که خیلیا توی مدرسه یا دوست داشتن کون بدن یا دوست داشتن کون همکلاسیاشون بذارن!
منم از دسته ای بودم که دوست داشتم انگولکم کنن و کونم بذارن البته هرگز چنین اتفاقی (بطور کامل) نیفتاد ولی دروغ چرا دوست داشتم اتفاق بیفته!
من مهرانم، 31 سالمه و الان برای خودم برو بیایی دارم؛ ساکن کرجم و اصالتا مازندرانی ام...
یه خواهر دارم که اسمش مهتابه و تا به امروز کامل تر و پرفکت تر از مهتاب ندیدم، چه از نظر چهره و چه از نظر بدن و استایل و از همه اینا مهم تر لوندی کردن و عشوه اومدن...
من و مهتاب فاصله سنی زیادی نداریم، فقط سه سال از سن من میگذشت که مهتاب بدنیا اومد.
روابط من و مهتاب به عنوان یه خواهر و برادر خیلی عالی بود. با توجه به تفاوت سنی ما دو تا، من همیشه توی درسا کمکش می کردم و اونم خیلی جاها پز منو به دوستاش میداد و از خوبیام میگفت؛
خیلی کم دعوامون میشد و خیلی کم جروبحث میکردیم

نکته جالب این بود که من به بابام رفته بودم و سبزه بودم ولی مهتاب به مادرم رفته بود و پوستی سفید با موهای طلایی داشت، حتی چشماشم از من روشن تر بود.
یه روز در همون سنین نوجوونی که به شدت ابنه ای بودم و خارش مقعد گرفته بودم، از جلوی اتاق پدر و مادرم داشتم رد میشدم که دیدم مهتاب پاهاشو باز کرده کمی به جلو خم شده و داره میگوزه! کنجکاو شدم ببینم چکار داره می کنه که دیدم این کارو به دفعات زیاد داره انجام میده!
رفتم توی اتاق و بهش گفتم چکار داری می کنی؟ اون بدون اینکه جا بخوره و بترسه گفت می تونم هرچندتا صدا که میخوام از خودم در بیارم خسته هم نمیشم!!!
من که تا اون موقع فکر می کردم داره از کون میگوزه بهش گفتم بو نداره؟ گفت از کونم نیست! شنیدن این جمله از کونم نیست باعث شد تا عاشق گوزیدن مهتاب بشم! اون میگوزید و منم شق میکردم...
چند روزی گذشت، یه روز بهش گفتم الان می تونی مثل اون روز بگوزی؟
گفت آره چرا که نه... میگوزید و منم شق کردم
تا اینکه دلو زدم به دریا و از پشت چسبوندم بهش! فکر می کردم پس میزنه ولی طوری رفتار کرد که انگار بین خواهر برادرا این کار مرسومه!
میگوزید و منم از پشت بهش می مالیدم تا اینکه آبم اومد...
اون روزا چند بار دیگه دور از چشم پدر و مادرم این کارو تکرار کردیم تا اینکه نمیدونم چی شد و کی به مهتاب گفت این کار گناهه که سری بعدی اصلا به من اجازه نداد بهش نزدیک شم...
فهمیده بود که بین خودش و برادرش نباید این اتفاقات بیفته، حالا از کجا  نمیدونم...
...
توی مدرسه یه دوست و همکلاسی و بچه محل داشتم به اسم میثم؛ تقریبا در شهرک نظامی یه نسلاز بچه ها با هم بزرگ میشن، با هم مدرسه میرن و با هم عشق و حال می کنن و اگر خیلی با هم صمیمی باشن چیزی برای پنهون کردن از هم ندارن...
میثم مثل برادرم بود؛ در تمام بازی هایی که میکردیم هم تیمی بودیم، همیشه هوای همو داشتیم تا اینکه بلوغ هر دومون در یک زمان به سراغمون اومد...
منهای حمایت همدیگه کار به جایی رسید که به بدن همدیگه هم نیاز پیدا کردیم؛ خیلی وقتا میثم انگشتم میکرد ولی من اصلا مقاومتی نشون نمیدادم، برعکس کونمو قومبول میکردم تا راحت بتونه از روی شلوار حسابی با کونم ور بره.
این حس در اونم وجود داشت...

اونم دوست داشت کسی با کونش ور بره ولی طبق یه قانون نا نوشته به خودمون اومدیم دیدیم اون فاعله من مفعول...
حشرم خیلی بالا بود؛ توی خونه مهتاب و باقی جاها و زمان ها میثم بود که عقل از سرم میبردن...
زندگی جریان داشت، درسمو میخوندم، باشگاه ورزشی میرفتم، حتی گهگاه در اون سن و سال سیگارم میکشیدم و گاهی اوقات دختر بازی در حدی که 4 تا تیکه بپرونم و دخترای محلو اذیت کنم هم انجام میدادم، ولی ته قصه میرسیدم به میثم مهتاب...
...
سینه های مهتاب کم کم داشت ور میومد؛ بدنش داشت شکل میگرفت و چیزی که از همون بچگی منو دیوونه میکرد موهای بلند طلاییش بود...
موهای مجعد طلایی که بلندیش تا روی باسنش بود و وقتی اونا رو دم اسبی میبست، دوست داشتم از پشت بگیرم و بکشم و سرشو سمت صورت بیارم و هی بو بکشم... بو بکشم...
یه بار از حموم اومد و طبق روشی که مادرم سالها قبل از اون موقع بهش یاد داده بود یه حوله (تن پوش) تنش بود و یه حوله کوچیک تر روی سرش، تازه یکی دو ماه بود که تنها حموم میرفت، بیشتر مادرم برای شستن موهاش کمکش میکرد...
مادرم دو سه بار بهش گفته بود موهاشو کوتاه کنه ولی مهتاب موهاشو دوشت داشت...
موقع خشک کردن موهاش رسیدم بالا سرش؛
براش سشوار گرفتم و اونم گیس طلایی قشنگشو شونه میکرد.
دیدن سفیدی پوستش هرچند کوچیک از زیر اون تن پوش بلند و عطر گیسش که فضای اتاقو پر کرده بود داشت دیوونم میکرد.
سشوارو گذاشتم روی میز و موهاشو با دست گرفتم، هنوز یه خورده نم داشت، شروع کردم بازی کردن با موهاش و نمیدونم چرا یهو قربون صدقه موهاش رفتم...
مهتاب با تعجب نگاهم میکرد و منم که قبلا قبح لمس خواهر برام ریخته بود، از روی صندلیش بلندش کردم و محکم بغلش کردم...
ازش لب گرفتم در حالی که موهای مهتاب توی دستم بود؛ حالش از لب بازی بهم خورد! بهم گفت خوشم نمیاد از این کارا...
منم گفتم که کلا باهات 5 دیقه کار دارم؛ خیلی حشری بودم و زیر 5 دیقه آبم میومد، ضمن اینکه در تمام ای مدت مامان توی آشپز خونه بود و بابام صبح میرفت و منهای یه پارت کوچیک سر ظهر که از اداره میومد خونه ناهار میخورد و میرفت مغازه ای که از طرف نظام تحویل گرفته بود... یه سوپر مارکت که تا شب وقتش رو اونجا میگذروند...
مهتاب مقاومت میکرد و منم التماسش میکردم فقط ساکت باشه تا کارمو بکنم

 

میدونم که دوست داشت، ولی روش نمیشد یا اینکه یه ترس تاریخی از لمس برادر داشت چون صددرصد این ور اون ور شنیده بود که این کار گناهه...
خوابوندمش روی زمین! خوابیدم روش و در حالی که شورت و شلوارم تنم بود نم نم داشتم تن پوش مهتابو بالا میزدن که دستشو گذاشت روی دستم گفت فقطاز روی حوله!
انگار جواز ورود به بهتشو بهم داده بودن! محکم کیرمو میمالیدم روی کونش که تازه تازه داشت انحنای خودش رو از قسمت پهلو پیدا میکرد و به بدن مهتاب شکل میداد...
زیر دو دیقه ارضا شدم و سریع رفتم دستشویی ولی بعد از شستن خودم و در ادامه دوش گرفتن و شستن شورتم انگار دوست داشتم تا صبح روی مهتاب دراز بکشم و ارضا بشم؛ ازش سیر نمیشدم...پ
...
ریاضی میثم ضعیف بود، کلا درسش ضعیف بود؛ خنگ نبود ولیاز مدرسه و درس خوشش نمیومد... بیشتر دوست داشت با چوب یا چهار تا تیکه آت و آشغال یه چیزایی درست کنه؛ تقریبا بدون ابزار حرفه ای می تونست خیلی چیزای قشنگ خلق کنه...
نقاش خوبی هم بود و سیاه قلم کار میکرد... یه روز به خونه مون زنگ زد که بیا ریاضی کار کنیم، خیلی مشکل دارم...
گفتم تو بیا خونه شما شلوغه ولی خونه ما اکثرا خلوته...
اومد، نشست و کتابشو باز کرد...
شروع کردیم به درس خوندن و تمرین حل کردن که یهو دیدم کیرشو در آورد...
مثل قحطی زده ها به کیرش نگاه می کردم... انگار نه انگار میثم برای چی اومده بود...
گفتم درستو بخون، تمرینتو حل کن شیطنت نکن...
گفت درسم با یکی دوساعت خوب نمیشه راستش ریاضی بهونه بود، میخوام باهات بخوابم
نمیشد در اتاقو قفل کرد چون مادرم چند دیقه یه بار بیسکوییت و چایی و میوه میاورد...
گفتم بذار بهت میگم کی این کارو بکنیم. رفتم دم در که آمار بگیرم دیدم میثم دنبالم اومده و دستشو کرده توی شورتم...
داشتم از شهوت پاره میشدم...
گفتم اینجا بمون من برم به یه بهونه ای بگم داریم سوال حل می کنیم دور و بر این اتاق زیاد نیاید...
اتاق من چسبیده به یه انباری کوچیک بود که توش ابزار و رب گوجه و انواع کفش و دمپایی و ... رو میذاشتیم؛
روی تخت دراز کشیدم طوری که بتونم از لای دری که باز نگهش داشته بودم اتفاقات اون ور در رو هم رصد کنم.
میثم خوابید روم؛ بزرگ شدن کیرشو حس میکردم.
کم کم با فشار پاهای منو که به هم چسبونده بودم باز کرد...

 

دیگه داشتم حجم واقعی کیرشو بین پاهام حس میکردم تا اینکه گفت می تونم شلوارتو در بیارم؟
گفتم فقط سریع! ترسیده بودم. نه از اینکه زیر میثم بودم... از اینکه یهو در باز بشه یا کسی از لای در نگاهم کنه...
وگرنه اگر این حس ترس نبود دوست داشتم اون لحظه فریز شه تا مدت ها زیر میثم بخوابم...
شلوار خودشو تا زانو کشید پایین و بعد مال منو... چون دراز کشیده بودم شلوارم درست پایین نمیومد؛ بهم گفت یه ذره کونتو بده بالا تا شلوارتو پایین بکشم.
کونو دادم بالا و میثم گفت وای خدا چه کونی داری... جثه م از میثم کوچیک تر بود و کاملا آناتومی خودشو روی من پهن کرده بود...
کیرشو گذشاته بود لای چاک کونم و عقب جلو میکرد... اینقدر حشری بودم و اینقدر داشتم حال میکردم که بهش گفته بودم من آبم زود میاد یه ذره بلند شو تا بتونیم بیشتر حال کنیم!
بلند شد و گفت مال منم خیلی دیرتر از تو نمیاد... نظرت چیه شورتامونم در بیاریم؟ با اینکه از بچگی رفیق بودیم ولی روم نیمشد خودم این پیشنهادو بدم ولی تا خودش گفت بیشتر از قبل عاشقش شدم و گفتم خودت درش بیار!
میثم شورتم و شورتشو در آورد و خوابید روم...
دستاشم کار میکرد و حسابی منو می مالید.. سینه هامو می مالید و و هی کیرشو لای پاهام فشار میداد...
تا اینکه بهش گفتم آبم داره میاد، شورتمو داد تا بذارم زیر کیرم و کاملا ارضا شدم ولی برعکس دفعات قبلی که در اثر جق شدن ارضا میشدم حسم کاملا از بین نرفت...
چیزی نگذشت که میثم هم ارضا شد و آبشو ریخت وی شورتش...
روانی شده بودیم. بلند شدیم و با اینکه اتاق برامون سنگین شده بود و بوی منی سرمونو پر کرده بود از هم لب گرفتیم... بلند شد و گفت میرم خونه دوش بگیرم و خودمو تمیز کنم، ولی خدا کنه این آخرین بار نباشه... من فقط سکوت کردم...
داشت آماده میشد بره که از لای در مهتابو دیدم که اومده بود از انباری دمپاییشو برداره؛ نمیدونم چرا ولی دوست داشتم اونم این حسو تجربه میکرد... خدا رو چه دیدی... شاید یه حس مشترک سه نفره...
...
دیگه به هر بهانه ای از پشت میچسبوندم به مهتاب؛ از مدرسه که میومد خونه معمولا رسیده نرسیده مقنعه شو بر میداشت و میرفت توی اتاقش ...
ولی از وقتی متوجه علاقه شدید من به موهاش شده بود تا توی اتاق با مقنعه میومد که خودم برش دارم...
مقنعه رو بر میداشتم و مدام بوسش میکردم...
تازه راه داده بود وقتی از پشت بغلش میکرنم سینه ها شو بمالم ولی وقتی از روبرو بغلش میکردم این اجازه رو بهم نمیداد...
خیلی دوستش داشتم و هنوزم دارم؛
ولی اون موقع به هیچ دختری جز مهتاب فکر نمی کردم و فکر اینکه یه روزی شوهر کنه و یه غریبه از عقب و جلو ترتیبشو بده دیوونم میکرد.
البته این دیوونگی بیشتر تبدیل به شهوت شد و مهتابو تصور میکردم که شبای جمعه چجوری داره برای شوهرش لوندی می کنه.
شاید شوهرش یه کارمند میبود که معمولا جون و توان هر شب کردنو نداشت، واسه همین هفته ای نهایتا دوبار میزد توش و سر سالم شکم مهتاب باد میکرد و بچه دار میشد...
شاید زن یه بازاری میشد که حسابی براش پول خرج میکرد و اینقدر مهتابو از کون میکرد که بیچاره خواهرم تا یکی دو روز بعد از دادن درست نمیتونست بشینه و دستشویی کنه...
شایدم زن یه نظامی مثل بابام میشد و از صبح تا شب توی خونه تنها بود و به بچه هاش رسیدگی می کرد!
دیگه برام نمیگوزید! میگفت از دوستام پرسیدم میگن کار خطرناکیه... میگفتم برای کجات خطرناکه... روش نمیشد بگه کُس... میگفتم کسِت؟ میگفت حرف بد نزن! تا اون موقع شاید 100 بار آب منو آورده بود ولی روش نمیشد جلوم بگه کس!
...

 

ده روزی مونده بود تا پدرم بازنشست بشه و ما هم داشتیم تدارک اسباب کشی به کرجو انجام میدادیم.
شهریور 80 بود؛ به میثم زنگ زدم و گفتم تو احتمالا همین روزا با خانواده بری مسافرت؛ منم تا 10 روز دیگه هستم نهایتا...
فکر نمی کنی خیلی از هم دور میشیم؟ بغض کرد.
گفت میگی چکار کنیم؟
گفتم خونه ما هم شلوغه و هم بهم ریخته، خونه شما در چه حاله؟
گفت بیا حله
رفتم خونه میثم اینا و باد مادر و برادرش سلام علیک کردم...
میثم جلوتر رفت توی اتاق و منم تا احوال پرسیم تموم بشه یه دیقه ای طول کشید تا برم توی اتاق...
تا رسیدم توی اتاق، لباشو چسبوند روی لبام و از لب گرفت.
شل شدم
خوابیدم روی زمین...
شلوار و شورت منو با هم کشید پایین و صورتشو کرد لای پاهام...
مست مست بودم
کیر خشوگلشو در آورد خوابید روم...
عقب جلو عقب جلو ...
گفت می تونم حالا که آخرین باره توش کنم...
گفتم امکان داره دردم بگیره داد بزنم، گفت آروم آروم میکنم توش...
تف زد سر کیرش...
حالا به جای کیر خشک یه کیر خیسو احساس می کردم...
گفت اینجوری اذیت میشی، کونو بده بالاتر و کمرو بده پایین...
میدونستم به این مدل میگن سگی ولی ترسم داشتم... بکنه توش کونی میشم و از میثم دور میشم و خدا می دونه بعدش برای ارضا شدن باید زیر کی بخوابم... باورتون نمیشه ولی این فکرای مسخره از ذهنم میگذشت...
گفتم فقط سریع... اصلا عجله ای نداشتم ولی این جمله رو گفتم که فقط یچی گفته باشم...
یادمه فقط تا کله کرد تو و اینقدر سوختم که خودمو از زیرش کشیدم بیرون...
گفت چکار می کنی؟ گفتم می دونم بار آخره که با هم میخوابیم ولی واقعا درد داره؛
گفت وایسا کرم بیارم..
رفت اتاق مادرش و باباش

کرم رو جوری توی تی شرتش قایم کرده بود که هر کی نمیدونست فکر میکرد داره کوکایین حمل می کنه...
خیلی هم سعی کرد مقرون به صرفه عمل کنه تا حجم زیادی از کرم کم نشه و تابلو نشه!!!
کرم رو به سر کیرش و سوراخ من مالید و بعد از یکی دو تا لاپایی سُر داد داخل...
با اینکه دیگه چرب کرده بود ولی طفلک همچنان تا کله کرده بود تو نم نم عقب جلو کرد...
گفتم اگر بهشت و جهنمی باشه این موقعیت من الان خود خود بهشته!
طبق معمول دوران نوجوونی هر دومون نمیتونستیم زیاد طاقت بیاریمف جقی بودیم و گهگاه با هم حالی میکردیم به همین خاطر زودانزال بودیم.
آبش داشت میومد که گفت کجا بریزم؟
تا خواستم جواب بدم همرو ریخت تو کونم؛ آب غلیظ گرم...
از اینکه کونی میثم شده بودم ناراحت نبودم برعکس ازاینکه تونسته بودم جای عکس سوپر و فیلمای پورن که خداییش اون موقع به این فراوونی نبود آب میثمو بیارم...
اومدم خونه...
دیگه میثمو ندیدم تا سه سال بعد...
...
حالا دیگه ساکن کرج بودیم.
در این سه سال تا مرحله خوردن سینه های مهتاب که حالا دیگه قد دو تا طالبی کوچولو شده بودن هم جلو رفته بودم...
در این سه سال یکی دو بار موهاشو نوک گیری کرده بود و منم که برای موهاش میمردم...
توی فیلما وقتی یه زن موبلند میدیدم شق میکردم... وقتی اون زن موهاشو کوتاه میکرد که دیوونه میشدم؛
همش میگفتم کاش میشد موهای مهتابو من کوتاه کنم... صدای چرق چرق قیچی که موهای بلند یه زنو کوتاه می کنه کسخلم میکرد...
براش موهاشو شونه میکردم... میبافتم و وقتی خیلی حشری میشدم میگرفتم توی دستام و گردنشو بوس میکردم...
ذره ای از ولعم به مهتاب کم نمیشد و هر روز به تمام وجودش بیشتر نیاز پیدا می کردم...
به هر بهانه ای دوست داشتم باهاش بخوابم؛ حتی در این مدت یه بار اجازه داد دستمو از زیر شورتش روی کُسش بمالم... ولی نشونم نمیداد و هیچ وقت شورتشو در نمیاورد...
از روبرو بغلش میکردم و سوتینشو در میاوردمم و اینقدر سینه هاشو میمالیدم تا ارضا میشد...
بعد پشت و روش میکردم و روش دراز میکشیدم... وقتی به نفس نفس میفتادم میفهمید آبم اومده و میگفت خب دیگه پاشو!!! طفلک عین یه روبات جنسی شده بود... دوست داشت بده ولی نه به برادر... تا همینجا هم به خاطر التماس و بعضی وقتا گریه های من رام میشد تا دستمالیش کنم...
...

 

برای پدرم یه کار اداری پیش اومد در همون شهرک نظامی...
گفت برای حاسبش توی بانک شهرک مشکلی پیش اومده...
باید حضوری میرفت تا حلش میکرد.
بهش گفتم باهات میام...
سال 84 بود...
به میثم زنگ زدم که بابام داره میاد و منم دارم باهاش میام.
گفت بیا قدمت روی چشم...
بابام گفت من کارمو زود انجام میدم میرم... تو با من میای؟
گفتم نه من میرم یکی دو روز پیش میثم بر میگردم...
پیش دانشگاهی بودم...
صبح زود رسیدم در خونه میثم اینا... باباش که هنوز بازنشتس نشده بود لباس فرم پوشیده بود و داشت میرفت اداره
سلام علیک و روبوسی کردم و گفت برو میثم جاتو انداخته خسته ای استراحت کن...
تا رسیدم دیدم دو تا جا پهن کرده توی پذیرایی
ساکو گذاشتم روی زمین و یه لباس راحتی پوشیدم و آماده شدم بخوابم که دلم خواست دستمو ببرم سمت کیر میثم...
گفت خداییش باشگاه بدنسازی میرم مکمل میخورم تو رو خدا... مربیم گفته به هیچ عنوان نباید ارضا بشین چون زحماتتون به باد میره...
گفتم من یکی دو روز اینجام و میرم و تا میتونی برو باشگاه...
چراغ سبزی که بهش نشون دادم کار خودشو کرد و اون روز صبح یه دل سیر منو کرد...
آبش هم دیر میومد و هم زیاد...
منم دیگه منتظر نمیشدم بگه سگی بخواب یا سوراختو باز کن یا کونتو بده بالا... کون خوش فرمو در اختیارش گذاشتم تا کل آبشو که مدت ها بود خالی نشده بود توی کونم خالی کنه...
رفتم خودمو شستم و این کارو ایقدر آروم انجام دادم که مادرش اینا بیدار نشن...
سه روز اونجا بودم که هر شب زیر میثم میخوابیدم...
گاهی اوقات اینقدر بهم حال میداد که نیم ساعت بعد از گاییده شدن دوباره کیرشو میگرفتم دستم و براش شق میکردم و اونم روانی میشد و میکرد...
بهترین قسمت زمانی بود که یکی دو بار تا ته فرو کرد و برای اینکه صدای من در نیاد دستشو میذاشت جلوی دهنم...
همش مهتابو زیر میثم تصور میکردم... اگر کون دادن برای من خوشاینده برای مهتاب که صدبرابر خوشاینده...
میثم برام سنگ تموم گذاشت...

 

 

در این مدت آرایشگری هم یاد گرفته بود؛ یه روز با هم رفتیم توی حموم، بهش گفتم می تونی دور موهای منو بگیری؟
گفت چرا نمی تونم کاری نداره که...
گفتم اوکی میشینم روی چهارپایه تو کوتاه کن...
نمیدونم چرا وقتی قیچی میزد کیرم شق میشد... نه اون قصد کردن داشت و نه من قصد دادن...
ولی ناخودآگاه کیرم شق میشد...
سر و تنمو شستم و اومدم بیرون و یهو یاد گیس بلند مهتاب افتادم...
توی اون سه روز میثم نذاشت دست توی جیبم بکنم...
همه جا رفتیم و توی اون محیط محدود مشروب گیر آورد و خوردیم و سیگار پشت سیگار...
شبا هم بنده خدا گند میزد توی تموم خرجی که برای بدنش کرده بود و شیره شو با تموم وجود میکشیدم...
روزی که داشتم بر میگشتم کرج بهم گفت احتمالا آخرای همین ماه بیاد دیدنم ... گفتم حتما بیا... تا درس و کنکورم سنگین تر نشده بیا چون جدی تر بشه دیگه خیلی وقت ندارم...
گفت میام.. زود میام...
...
میثم اومد پیشم کرج...
پدرم و مادرم خونه بودن ولی همون شبی که میثم اومد داشتن میرفتن شمال...
من و مهتاب خونه بودیم...
مادرم گفت خیلی از میثم عذرخواهی کن... مادر اون خیلی براتون زحمت کشید تو رفتی اونجا ولی ما همین امروز که این بچه داره میاد داریم میریم شمال...
گفتم خیالت تخت نمیذاریم بهش بد بگذره...
قبل از اینکه بیاد خونه ما تهران یه سر به خونه عمه ش زده بود...
خیلی راه رفته بود و خسته بود...
گفتم مستقیم بریم خونه تو هم خسته ای... یه سیگار کشیدیم و رفتیم خونه...
مهتاب از قبل میدونست ما میایم، با پیرهن بلند و روسری اومد به استقبالمون...
میثم با خجالت تما سلام کرد و مهتاب دستشو دراز کرد تا با میثم دست بده...
میثم بنده خدا در اوج خجالت دست داد و ازم خواست بره دستشویی تا دست و روشو بشوره...
تا میثم از دستشویی در بیاد، مهتاب چایی ریخت و با شیرینی و قند گذاشت تو یه سینی و اومد توی هال...
میثم از دستشویی در اومد، سرشو بالا نمیاورد...
گفتم خجالت نکش این همون مهتاب کوچولوئه ....
خندید...
بزور سرشو آورد بالا و مهتابو نگاه کرد...
گفتم مهتاب برای خودش دیگه خانومی شده وقتشه شوهرش بدیم...
مهتاب که اثری از خجالت در صورتش دیده نمیشد و میخندید... ولی میثم داشت از حال میرفت...
گفتم چایی تو بخور، شامو بزنیم جا بندازم بخوابی...
چایی و شام و خوردیم، من و میثم توی هال خوابیدیم و مهتاب توی اتاقش...
شب رفت و صبح اومد؛
...
فرداش مهتاب که زودتر از خواب بلند شده بود چایی رو آماده کرده بود و دیده بود ما خوابیم میز صبحونه رو چیده بود و توی اتاقش داشت موهاشو شونه میکرد...
بیدار شدم خواستم برم دستشویی که بازی شونه و گیس طلایی بلند مهتابو دیدم... یه فکری به سرم زد...
گذاشتم خواب میثم خوب ته بکشه...
وقتی بیدار شد گفتم دیشب خسته بودی سر به سرت نذاشتم... فهمید از چی حرف میزنم... خندید...
گفتم برو صورتتو بشور صبحونه بخوریم...
گفت خواهرت کجاست؟ گفتم توی اتاق، چطور مگه؟
صداشو پایین آورد و گفت : میشه من و تو با هم صبحونه بخوریم ... خجالت میکشم...
گفتم این چه حرفیه؟ مگه من خونه شما بودم میرفتم توی اتاق صبحونه میخوردم؟
مهتاب خیلی دوستت داره خیلی دختر مهربونیه ازش خجالت نکش...
مشکل میثم نبود، خیلی از کسایی که با هم جنس رابطه برقرار میکنن چه فاعل و چه مفعول خیلی سخت روشون تو روی جنس مخالف باز میشه...
مهتاب اومد... صبحونه خوردیم...
مهتاب رفت سراغ ضبط و آهنگ گذاشت...
خواستم میثمو از این حال در بیارم... گفتم شروع کنیم برقصیم... میثم سرخ شد...
گفتم خجالت نکش... بیا وسط...
مهتاب که از همون اول رفت وسط و داشت هرچی قر و قمیش توی بدن داشت میریخت بیرون...
سه تایی رقصیدیم...
میثم کم کم یخش وا شد و دیگه نمیشد نشوندش...
آهنگو قطع کردم؛ دیگه سه تامون خسته بودیم...
مهتاب نشست... دیدم میثم تو حال خودشه... یهو گفتم اون لچک چیه جلوی میثم گذاشتی سرت؟
مهتاب هاج و واج منو نگاه کرد...
میثم گفت بذار راحت باشه... گفتم نه بابا این چه راحتیه؟ ما سه تایی رقصیدیم اون وقت تو جلوی من روسری گذاشتی یا میثم؟
تا مهتاب بخواد دستشو ببره سمت سرش رفتم بالا سرش و روسریشو برداشتم...
میثم همچنان مات مارو نگاه میکرد..
مهتاب موهاشو پشت سرش جمع کرده بود، دست انداختم گیره موهاشو وا کردم و بعدش... واییییییی.... گیس طلایی خوش عطر مهتاب که تقریبا تا زیر زانوش میرسید عقل از من و میثم برد...
میثم که سعی می کرد سقفو نگاه کنه و منم متوجه کیر شق کرده میثم شدم...
گفتم میثم ببین مهتاب چه موهای قشنگی داره؟ میثم که زبونش بند اومده بود گفت بله خیلی قشنگه...
گفتم نمیخوای دستت بگیری؟ نمیخوای ببافیشون؟ نمیخوای شونه شون کنی؟
میثم مثل برق گرفته ها داشت نگاه میکرد که دوون دوون رفتم توی اتاق مهتاب و برس آوردم...
مهتاب تا این صحنه رو دید پشتشو کرد به من و میثم و آماده شد تا یکیمون موهاشو شونه کنه...
من موهای مهتابو دستم گرفتم و منتظر شدم تا میثم بیاد شونه کنه... آرایشگر بود و کارشو خوب بلد بود...
مهتاب که مست بود و میثم مشغول شونه کردن گیس بلند مهتاب...

 

منم با کیر شق کرده خوشحال بودم از اینکه یکی جز من لذت لمس خرمن گیسوی مهتابو تجربه کرده، البته باید کاری می کردم تا هم میثم و هم مهتاب از گرمای تن همدیگه سیراب شن...
میثم داشت موهای مهتابو میبافت که گفتم میثم مهتاب خیلی وقته موهاشو کوتاه نکرده، طفلکی سردردای خیلی بدی میگیره همش بخاطر موهای بلنده...
مهتاب انگار منتظر این جمله باشه گفت: آره واقعا سردرد داره امونم رو میبره...
میثم آب دهنشو قورت داد و گفت : خب اینا رو چرا داری به من میگی؟
گفتم تو که بلدی و دوره هاشو دیدی، اگر می تونی ببین مهتاب چه مدلی دوست داره براش گوتاه کن...
صدای چرق چرق قیچی و تصور کوتاه شدن موهای مهتاب... مهتاب گیس بریده.... مهتاب آماده خوابیدن با یه پسر... همه این افکار داشت دیوونه م میکرد...
مهتاب گفت دیگه دوست ندارم تا روی شونه و تا کمر... اینقدر موهام بلند بوده که دیگه کمتر از این برام تازگی نداره ... میثم جان می تونید موهای منو کوتاه کوتاه کنی؟
میثم جا خورده بود... گفت : حیفه مهتاب خانوم... مهتاب گفت: نه واقعا دوست دارم کوتاه شن... راستش اگر این کاره نیستین برم پیش آرایشگر... گفتم آرایگشر کیه، میثم خودش استاده...
میثم آروم به من گفت من تا حالا موی دختر کوتاه نکردم...
گفتم خب حالا اینکارو بکن...
...
یه ملافه (ملحفه) پهن کردیم روی زمین و یه صندلی از دور میز ناهار خوری برداشتم و گذاشتم روش و مهتاب نشست روی صندلی...
میثم قشنگ موهاشو شونه کرد... موهایی که یه عمر بوشون میکردم و با عطرشون مست میشدم...
موهایی که توی دستم میگرفتم و وقتی روی مهتاب میخوابیدم میکشیدمشون...
وقتی شونه کردن موهای مهتاب تموم شد، میثم یه دم اسبی درست کرد؛
قیچی رو انداخت و از بیخ موهای مهتابو چید... صدای قیچی و جدا شدن موی بلند مهتاب داشت حشریم میکرد...
حالا دیگه مهتاب گیس بریده شده بود! شده بود یه دختر آماده برای ورود به دنیای سکس (البته از دیدگاه من)
میثم که دیگه داشت حال میکرد...
آب میزد و قیچی می کرد و عشق میکرد...
شب شده بود و من و میثم از بیرون برگشته بودیم و سور و سات شامو تهیه کرده بودیم.
مهتاب رفت حموم و اومد سشوار کشید و حسابی خوشگل شده بود...
دیگه لباس پوشیدنشم تغییر کرده بود...
یه تاپ و یه دامن کوتاه پوشید و میز شامو چید... نگاش میکردم حشری میشدم؛
شام خوردیم و یکی دو ساعت بعد شیشه مشروبو رو کردم... دوست داشتم برای دوستم و خواهم یه شب رویایی بسازم...
مشروب خوردیم، من بیشتر، میثم و مهتاب کمتر...
اینقدر خورده بودم و خسته بودم که فقط لش کردم رو کاناپه...
چشمامو بستم...
چشمام باز شد ... از اتاق مهتاب صدا میومد...

 

با ترس و لذت خودمو به در اتاق مهتاب رسوندم، واییییییییییی.... خدای من.....
میثم گیس بریده شده مهتابو دور گردنش پیچیده بود و داشت سگی میکرد... همون مدلی که منو میکرد... همون مدلی که روی من تلنبه میزد...
یاد روزی افتادم که با میثم ریاضی کار میکردیم... مهتابو از لای در اتاقم دم در انباری دیدم....
مهتاب... موهاش.... میثم.... موهای مهتاب....

نوشته: آن تی نویسنده


Fhamed پسندید
نقل‌قول
mj76
 mj76
(@mj76)
کاربر تازه
عضو شده: 4 هفته قبل
ارسال‌ها: 2
12/07/2020 6:52 ب.ظ  

خواهرتو بده ماهم بکنیم هم تو حال کنی هم خواهرت


پاسخنقل‌قول
Dfd
 Dfd
(@dfd)
کاربر تازه
عضو شده: 2 هفته قبل
ارسال‌ها: 1
29/07/2020 6:27 ق.ظ  

امیر هستم 36ساله مجرد از تهران با الت 20سانتی...خانومی قابل اعتماد برای رابطه همیشگی لطفا تلگرام پیام بدین 

ایدی Amirfaa13 


پاسخنقل‌قول
تاریک | روشن
Share:
Violet
Default
Pear
Black Emo
{violet}:grinning:
{violet}:wink:
{violet}:face:
{violet}:inlove:
{violet}:sweaty:
{violet}:surprised:
{violet}:lovekiss:
{violet}:laugh:
{violet}:formalsmile:
{violet}:displeased:
{violet}:cool:
{violet}:resent:
{violet}:nerd:
{violet}:screaming:
{violet}:amazed:
{violet}:sad:
{violet}:deceitful:
{violet}:starryeyes:
{violet}:evil:
{violet}:shocked:
{violet}:tears:
{violet}:sulky:
{violet}:smile:
{violet}:vomited:
{violet}:hi:
{violet}:afraid:
{violet}:crazy:
{violet}:rabid:
{violet}:fighting:
{violet}:nonoise:
{violet}:blushed:
{violet}:idontknow:
{violet}:scared:
{violet}:razz:
{violet}:kiss:
{violet}:eat:
{violet}:shutmouth:
{violet}:gape:
{violet}:suspicious:
{violet}:laughingoutloud:
{violet}:bruise:
{violet}:crying:
{violet}:pray:
{violet}:serious:
{violet}:excitement:
:)
:d
:wink:
:mrgreen:
:neutral:
:twisted:
:arrow:
:shock:
:???:
:cool:
:evil:
:oops:
:razz:
:roll:
:cry:
:eek:
:lol:
:mad:
:sad:
:!:
:?:
:idea:
:hmm:
:beg:
:whew:
:chuckle:
:silly:
:envy:
:shutmouth:
{pear}:happy:
{pear}:smile:
{pear}:laugh:
{pear}:laughingoutloud:
{pear}:crying:
{pear}:exhausted:
{pear}:nerd:
{pear}:surprised:
{pear}:veryhungry:
{pear}:wink:
{blackemo}:laughtertotears:
{blackemo}:gift:
{blackemo}:love:
{blackemo}:inlove:
{blackemo}:shamefaced:
{blackemo}:heart:
{blackemo}:crazy:
{blackemo}:anguished:
{blackemo}:bruise:
{blackemo}:easymoney:
{blackemo}:exhausted:
{blackemo}:vampire:
{blackemo}:shutmouth:
{blackemo}:wink:
{blackemo}:carnival:
{blackemo}:flowers:
{blackemo}:hotdrink:
{blackemo}:party: