لبهای بی‌لبخند

۸:۱۰ عصر. روی مبل تکی روبروی تلویزیون نشسته بود و به صفحه ی خاموش آن خیره شده بود. نفس هایش به شماره افتاده بودند و دستان ظریف و کوچکش از شدت هیجان یخ زده و سر شده بودند. موهای خرمایی رنگ مجعدش را که تا روی گوش چپش آمده بودند بی محابا به پشت گوشش هدایت کرد و پایین دامن کوتاه و چسبان مشکی اش را به سمت زانوهایش کشید. صدای تیک تیک ساعت رومیزی آشپزخانه از آن سمت می آمد. تیک… تیک… تیک… درست همچون چکیدن قطره های آب در برکه ای در اعماق غار. به پیراهن گل گلی سفید و صورتی اش نگاه کرد. کادوی تولّدش از طرف محسن بود. تا آن لحظه فرصت نکرده بود که آن را برایش بپوشد. حتماً از دیدنش خوشحال می شد. از روی پیراهن دستی به زیر سوتین اش کشید و آن را کمی به سمت بالا هل داد تا سینه های گرد و کوچکش نمای بهتری در پیراهنش داشته باشند. دهانش شدیداً خشک شده بود. اندک آب دهانی که داشت، به سختی قورت داد. نتیجه اش کمی گلو درد بود. گویی نیرویی فرازمینی دستان و پاهایش را به هم چفت کرده بود و اجازه نمی داد از روی مبل تکان بخورد. کاری بجز انتظار کشیدن در توانش نبود.

 

 

به ساعت باریک و ساده استیل اش نگاه کرد. ۸:۱۲. لعنت به زمان که هیچگاه بر وقف مراد بشر جلو نمی رود. دلش همچون بچه محصلی که منتظر تحویل گرفتن برگه امتحانی اش از ممتحن است، شور می زد. حسی سرشار از هیجان، استرس، نگرانی و خوشحالی سراسر وجودش را فراگرفته بود. سعی کرد ذهنش را به چیزی معطوف کند. هر چیزی بجز محسن. اما نمی توانست. به هر چیزی که فکر می کرد، به نوعی با محسن و خاطراتشان در‌ هم آمیخته شده بود‌. محسن همچون ریشه درخت تنومند و کنهسالی در لابلای گل و خاک زندگی اش ریشه دوانده بود. شاید هم مثل یک سرطان…

“دینگ… دینگ…!”
صدای آیفون بلند شد. همچون فنر از جایش پرید و به سرعت به سمت آیفون رفت. تصویر محسن روی صفحه نمایش آیفون نقش بسته بود. چشمانش طبق معمول خارج از چارچوب بودند و فقط بینی خوش حالتش، لبهای قلوه ای و گوشتی اش، ریش سیاه و سفید کوتاه و آنکادر شده اش و بخشی از گردنش که در میان یقه پیراهنش خودنمایی می کرد، معلوم بود. می توانست ساعتها روبروی صفحه نمایش آیفون بایستد و به تصویر محسن زل بزند. اما دیدن تصویر او برایش کافی نبود. بعد از کمی مکث، دکمه روی آیفون را فشار داد‌. تصویر محسن در کسری از ثانیه از روی نمایشگر محو شد‌‌. گویی او نیز برای دیدنش عجله داشت.

به سمت در ورودی رفت و خودش را جلوی آینه قدی روبروی آن وارسی کرد. آرایش ملایمی کرده بود. ریمل مشکی، سایه سفید و رژی به سرخی خون که لب های برجسته و قلوه ای اش را برجسته تر نشان می داد. ضربان قلبش تندتر شده بود و خودش نیز دستپاچه تر. سعی کرد با نفس های عمیق خودش را آرام کند‌. چندین روز بود که محسن را بخاطر ماموریتی که رفته بود ندیده بود. از صبحِ همان روز هنگامی که با پیام محسن از خواب بیدار شد و مطلع شد که به تهران برگشته آرام و قرار نداشت.

“خیلی دوست داشتم شب ببرمت رستوران تهران پاریس اما خودت که میدونی… کرونا و محدودیت و نه شب به بعد و…”

 

 

با خودش همان لحظه فکر کرده بود که به جای رفتن به پاتوق همیشگی شان، رستوران را به خانه بیاورد. محسن همیشه از دستپخت او تعریف می کرد و می گفت غذاهایش به خوبی و خوشمزگی غذاهای مادر خدابیامرزش است. می خواست امشب برایش سنگ تمام بگذارد‌.
صدای در آسانسور آمد. به سمت در خانه چرخید و آن را باز کرد‌. محسن پشت در ایستاده بود. پیراهن سرمه ای ساده و شلوار پارچه ای خاکستری رنگی به تن داشت. در دست چپش دسته گل کوچکی گرفته بود و در دست راستش هم پاکت کادویی دسته دار بود که چوب پنبه و قسمتی از شیشه مشکی شراب از بالای آن بیرون زده بود. سرش را کمی بالا گرفت تا چهره ی جذاب و مردانه محسن را ببیند‌‌. لبخند ملایم همیشگی اش روی لبانش حک شده بود‌‌. آن لبخند لعنتی…

“سلام مرجان کوچولو!”

با ذوق و شوق خودش را در آغوش محسن انداخت و صورتش را به سینه اش چسباند. محسن نیز دستانش را دور او حلقه کرد و چانه اش را روی سرش گذاشت و محکم بغلش کرد‌. بوی عطر تلخ محسن که شبیه بوی دانه نیم سوخته ی کاج بود، او را برای مدت کوتاهی مدهوش کرد‌.

“میذاری بیام تو حالا؟!”

 

 

محسن بدون هیچ مشکلی، گویی یک جسم بسیار سبک و کوچکی را بلند می کند، او را بلند کرد و با خودش به داخل خانه آورد. مرجان به خنده افتاده بود چون محسن صورتش را درون گردن نرم و سفید او فرو کرده بود و بوسه های ریزی بر آن می زد و همزمان ریش نرم و کوتاهش او را غلغلک می داد. دل دل زدن های محکم و سنگینِ مردانگی محسن روی شکمش ملموس بود و مرجان به راحتی می توانست گرمتر شدن و طولانی تر شدن نفس های او را روی گردنش حس کند.

مرجان و پاکت را روی اپن گذاشت و بی وقفه به سمت کابینت ها رفت و پس از کمی تلاش، گلدان شیشه ای باریکی پیدا کرد، آن را با کمی آب پر کرد و دسته گل را درونش گذاشت. مرجان با یک دست جای بوسه ها و غلغلک های محسن بر روی گردنش را که شدیداً داغ شده بود، به آرامی می مالید و با دست دیگرش شیشه شراب را از کیف خارج کرد‌‌. دورتادور شیشه با روبان های باریک و کلفت مشکی و قرمز بسته شده بود‌. با شیطنت خاصی به محسن نگاه کرد. محسن هم لبخند کجی زد و انگشت اشاره اش را به سمت لب اش برد و آرام گفت: “هییییسسسس” مرجان چشمانش برق زدند. محسن همانطور که انگشتش را روبروی لبش گرفته بود، به آرامی به سمت مرجان رفت. شیشه شراب را از دستان مرجان گرفت و روبان ها را به آرامی باز کرد. مرجان می دانست باید چکار کند. آرام و مطیع از روی اُپن بلند شد و برگشت و دستانش را به حالت ضبدری پشت کمرش گرفت. محسن با دهان بسته خنده ای کرد و صورتش را به گوش مرجان نزدیک کرد و زمزمه کرد: “آفرین دختر خوب!” صدای گرم و ملایم محسن برای لحظه ای لرزه به تن مرجان انداخت و پوست سفید تنش مورمور شد.

محسن دستان مرجان را ماهرانه با روبان مشکی بست. نه آنقدر سفت که دستانش آزار ببیند و نه چندان شل که بتواند آن را باز کند. مرجان از روی شیطنت سعی کرد با دستانش از روی شلوار وسط پای محسن را بمالد که محسن کمرش را عقب داد و با لحنی جدی ولی آرام گفت: “نه!” دستان پر تقلای مرجان به سرعت از حرکت ایستادند. نمی خواست محسن را ناراحت کند. کارِ بستن که تمام شد، انگشتان بزرگ و قدرتمند محسن روی شانه های مرجان سوار شدند و او را به سمتش برگرداندند. مرجان به چشمان خمارِ محسن نگاه کرد و ناخودآگاه لب پایینش را گزید. محسن روبان قرمز را که کمی ضخیم تر بود برداشت.

“چشماتو دوست دارم… اما الان به حس های دیگه ای از حس های پنجگانه ت کار داریم!”

 

 

لحنش کمی خشن تر شده بود و این مرجان را هوسی تر می کرد؛ بطوریکه سفت تر شدن نوک سینه اش را می توانست حس کند.
محسن روبان را سه بار دور چشمان و سر مرجان پیچید و آن را پشت سرش محکم بست. اندک نور قرمز رنگی از لابلای روبان رد می شد. محسن با کمی فشار روی شانه های مرجان، او را دو زانو روی زمین آشپزخانه نشاند. سپس انگشتانش به سمت موهای او سر خوردند. حرکت انگشتانش لابلای موهای او آرام بود و نوازشی اما کم کم جایش را به چنگ زدن های کوتاه و نقطه ای داد. مرجان ناخوداگاه ناله ی کوتاهی کشید. همزمان انگشت زبر محسن را روی لبانش حس کرد. انگشت اشاره اش روی لب بالا و پایین مرجان از چپ به راست حرکت می کرد و هر از گاهی لب او را کمی فشار می داد. انگشت شست اش آرام تا پشت لب بالایش حرکت کرد و باعث شد لبانش بطور کامل از هم باز شوند. محسن شستش را به آرامی به سمت داخل دهان مرجان فرو برد. شستش بزرگ و کلفت بود و زبری پوستش محسوس بود. لبانش را بست و زبانش را دور آن چرخاند. دهانش به سرعت خیس آب شده بود. محسن با دست دیگرش موهای او را چنگ زده بود. شستش را از دهان مرجان بیرون کشید و اینبار انگشت اشاره و میانه اش را فرو برد و شست خیسش را زیر گلوی مرجان گذاشت. انگشتانش تقریباً تمام فضای دهان او را پر کرده بود. مرجان زبانش را از زیر تا روی انگشت ها می کشید و آنها را می مکید و هر از گاهی دندان هایش را به آرامی روی آنها می کشید.
هنگامی که هر دو انگشت به خوبی خیس شدند، آنها را از دهان مرجان درآورد و موهایش را هم رها کرد. مرجان صدای باز شدن کمربند شلوار محسن را شنید. ناگهان با فشار شدیدی که از پشت سرش وارد شد با صورت به وسط پای محسن چسبید. گرمای مردانگی شق شده و سفت او که از روی پارچه شلوار و شورتش احساس میشد باعث شد لبخند بزرگی بر لبان مرجان بنشیند. محسن صورت مرجان را به وسط پایش می مالید و او هم سعی می کرد از روی شلوار، کیرش را با لبانش بگیرد و فشار دهد. بوی عطر تلخ و مردانگی محسن با هم قاطی شده بود و برای مرجان تداعی گرِ بوی شهوت بود. ناگهان محسن موهای مرجان را گرفت و به عقب کشید. جوری که مرجان سرش به سمت بالا رفت. این بار صدای باز شدن زیپ شلوار بود که در آشپزخانه پیچید. باز با فشاری شدید، سر مرجان به سمت بدن محسن کشانده شد و برآمدگی سفتی که در عین حال نرم هم بود از روی پارچه نمداری به لب های مرجان فشار آورد. لب ها و زبانش را روی آن کشید. آب دهان مرجان شورت محسن را در لحظه خیس تر و خیس تر می کرد.

“دوست داری بخوریش آره؟! خوردنش لیاقت میخواد! فکر میکنی لیاقتشو داری کوچولو؟”

مرجان در سکوت سرش را تکان داد.

 

 

“پس ثابت کن که لیاقتشو داری. خودت درش بیار و جایزه تو بگیر…”

مرجان زبانش را داخل زیپ شلوار محسن کرد و سعی داشت شورتش را کنار بزند. بعد از کمی تقلا توانست شورت پارچه ای مزاحم را از روی کیرش کنار بکشد. دوباره قبل از آنکه بتواند مزه اش را بچشد، انگشتان اشاره و شست محسن وارد دهانش شد. اینبار مرجان سعی کرد بهتر و عمیقتر لیس بزند و بمکد. صدای بلندِ نفس کشیدن محسن رضایتش را نشان می داد. کمی بعد انگشتان محسن از دهانش بیرون کشیده شدند و روی گردن مرجان قرار گرفتند. فشار انگشتانش آنقدری نبود که به او حس خفگی بدهد.

“دهنتو باز نگهدار!”

لحنش محکم و پر تشر بود. مرجان مثل بره ای کوچک دستور اربابش را اجرا کرد و دهانش را باز نگهداشت و زبانش را بیرون آورد.

“نگفتم که زبونتو در بیار…!”

همزمان موهای سرش کشیده شدند و فشار انگشتان روی گردنش برای لحظه ای شدیدتر شد. مرجان سریعاً زبانش را داخل برد و دهانش را کمی باز تر کرد. چیز نرم و صافی روی لبانش کشیده شد که اندکی خیس و لیز بود. اجازه نداشت مزه اش کند.

“دوستش داری آره؟”

مرجان سرش را کمی تکان داد.

“ببوسش!”

 

 

مرجان لبانش را غنچه کرد و سر کیر محسن را بوسید. نبض کیرش پشت لب بالای مرجان را به بینی اش زد. ناخودآگاه لبخند بزرگی روی لبانش نشست. عاشق نبض زدن هایش بود. باز هم آن را بوسید. با هر بوسه نبض ها قویتر می شدند و محکم تر. برایش سخت بود که زبانش را رویش نکشد و از آن کام نگیرد. می بایست دختر حرف گوش کنی می ماند. می دانست که اربابش از دخترهای حرف گوش کن خوشش می آید.

“آفرین! حالا زبونتو کامل در بیار!”

مرجان دستور را اجرا کرد و زبانش را تا جایی که میتوانست بیرون داد. چیز سفت و کلفتی با صدای بلند بر روی زبانش ضربه زد. یکبار… دوبار… سه بار… .

“تکون نده سرتو!”

مرجان بی حرکت ایستاد. آن جسم سخت و رگدار به آرامی روی زبانش بالا و پایین شد. آب دهانش از روی چانه اش تا روی گلویش سر خورد. مرجان به این فکر کرد که اگر دستانش باز بود، محسن را از کمر به پایین بطور کامل لخت می کرد؛ اما امر، امر او بود.

محسن پس از کمی عقب و جلو کردن خودش، باز هم انگشتانش را از روی گلوی مرجان رها کرد و وارد دهانش کرد اما اینبار کوتاه و مقطعی بود چون خیلی سریعتر از دفعات قبلی انگشتانش خیس شده بودند. درست پس از خروج انگشتها، چیزی که مرجان ساعت ها منتش را میکشید وارد دهانش شد. مزه اش اندکی به شوری می زد اما برایش بسیار دلچسب بود. محسن موهای او را در مشتش محکم گرفته بود و تند و عمیق در دهانش تلمبه می زد. چند باری تا انتها درون دهانش فرو کرد تا جایی که لب های مرجان به موهای شرمگاه و بالای بیضه هایش رسید. احساس خفگی کرد. سر کلفت و خیسش به انتهای گلوی باریک و داغ و خیسش رسیده بود و به زبان کوچکش فشار می آورد. چندین بار حالت تهوع به او دست داد اما محسن او را رها نمی کرد. چند ثانیه او را در همان حالت نگه داشت. مرجان همچون ماری که سرش را گرفته باشند به خود می پیچید و سعی می کرد خودش را عقب بکشد اما نمی توانست. ناگهان محسن موها و سر او را رها کرد و او با صدای نفس عمیق و سرفه ی کوتاهی خودش را به عقب کشاند.

“جووون. دوستش داری…آره…؟! دوست داری باهاش خفه ت کنم… آره…؟!”

 

 

کلمات با نفس های بلند و مقطعی از دهان محسن خارج شد. مرجان که همچنان سرفه های کوچکی می کرد سرش را به نشانه تایید تکان داد و لبخند زد.

“پس چرا وایسادی؟!”

مرجان که اجازه را از محسن گرفته بود بی محابا به جلو جهید و کیرش را بلعید. این بار محسن فقط گلویش را گرفته بود و فشار زیادی به سرش وارد نمی کرد. پاداش کوچکی بود از سمت محسن برای حرف شنوی داشتنش. کیر محسن را با عشق و علاقه می خورد. نفس هایش همراه با ناله های ریز و مقطعی بودند. سرش را کمی کج می کرد، عقب و جلو می کرد، از دهانش بیرون می آورد و از زیر تا نوکش را لیس می زد. چند باری هم محسن با او همراهی کرد و خودش را عقب و جلو کرد.

ناگهان محسن دستانش را زیر شانه های مرجان گرفت و او را بلند کرد و راه افتاد. مرجان متوجه شد که به سمت اتاق خوابش دارند می روند. منتظر واکنش محسن بود.

“اوه اوه اوه نگاش کن ببین چه سنگ تمومی گذاشته این کوچولو!”

اتاق خوابش را با وسایل قرمز و سیاه تزئین کرده بود. پرده ی مشکی، کاغذ دیواری قرمز، رو تختی قرمز و باقی وسایل مثل کمد و میز توالت و صندلی همه مشکی بودند. روی تخت هم وسایل ویژه ای را مرتب و کنار هم چیده بود. مرجان روی تخت کنار وسایل رها شد.

“به به! پس حسابی قراره ادب بشی کوچولو!”

مرجان خنده ای کرد و با عشوه روی شکم خوابید و باسنش را کمی بالا داد. دامنش جوری بود که در آن پوزیشن نصف باسنش به راحتی بیرون افتاده بود. محسن شلاق کائوچویی را از کنار مرجان برداشت و محکم به باسنش زد. مرجان کمی به جلو پرید و ناله ای کرد.

“مگه من اجازه دادم برگردی؟!”

ضربه ی دیگری اینبار محکم تر به کنارِ رانش برخورد کرد.

 

 

“میدونی که دختر کوچولو های یاغی رو بایست ادب کنن آره؟ بابا سعیدت بهت یاد نداده نبایست بی اجازه کاری کنی؟”

ضربه ها محکم تر و تند تر بر باسن و رانش فرود آمدند. مرجان در معجونی از درد و لذت غرق شده بود و ناله هایش بلند تر و کشدار تر می شد. ناگهان انگشتان محسن شورت نخی مرجان را که همچون تار مویی روی چاک کس خیسش و مقعدش را پوشانده بود به تندی کنار زد و انگشتش را که خیس کرده بود روی مقعد مرجان مالید. مرجان می دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد. زانوهایش را به سمت شکمش جمع کرد. انگشت اشاره ی محسن مقعدش را شکافت. مرجان آه بلندی کشید. محسن متوقف شد.

“نه… اینجوری نمیشه!”

انگشنش را خارج کرد. مرجان چند ثانیه انتظار کشید. ناگهان فشار شدیدی را روی لپ هایش حس کرد و ناخوداگاه دهانش باز شد. جسم صیقلی و گرد و بزرگی درون دهانش تا نصفه قرار داده شد و با تسمه ای به دور سرش در دهانش چفت شد.

“اینجوری بهتره!”

محسن دوباره به پشت مرجان برگشت و انگشتش را خیس کرد و به درون مقعد او فرو کرد. مرجان سعی می کرد با فشار لب ها و دندان هایش به دهان بند، دردی که می کشید را تحمل کند. دردی که برایش همزمان سراسر لذت بود.

“خیلی تنگی کثافت! می خوای بگی تو این مدت که نبودم به کسی کون ندادی؟ یعنی خودتو حتی انگشت هم نکردی جنده کوچولو؟”

انگشتش را بیرون کشید و به جسم دیگری که مرجان روی تخت گذاشته بود چنگ زد. مرجان ورود جسم جدید سرد و دردناکی را درون مقعدش حس کرد. بات پلاگ مشکی بزرگ که انتهایش با دم خاکستری و مشکی شبیه دم روباه تزیین شده بود را چند روز پیش اینترنتی تهیه کرده بود و تا آن موقع از آن استفاده نکرده بود. محسن بات پلاگ را درون باسن مرجان فرو کرد.

“برگرد!”

 

 

مرجان به سختی پشت خوابید. محسن روی بدنش خیمه زد و با خشونت دکمه های پیراهن مرجان را باز کرد. یکی از آنها از جایش کنده شد اما برایش مهم نبود. مرجان زیر پیراهنش سوتین مشکی ساده ای پوشیده بود. محسن با دستان بزرگ و قوی اش سینه های او را از روی سوتین چنگ زد. مرجان از شدت لذت سرش را عقب داد و ناله ی خفیفی کرد. محسن انگشتانش را زیر سوتین انداخت و آن را بالا کشید. سینه های کوچک مرجان بیرون افتادند. روی سینه ی سمت چپش خم شد و شروع به مکیدن کرد. مکشش بسیار محکم و دردناک بود و با دندان هایش نوک سینه ی مرجان را فشار می داد. پاهای مرجان بی اراده تقلا می کردند و دستانش از وزن محسن و از شدت فشاری که به روبان ها می آورد که آن را باز کند سر شده بود. محسن به سراغ سینه ی راست مرجان رفت و همزمان با انگشتانش نوک سینه ی چپ او را فشار داد. مرجان نبض مقعد و کسش را به خوبی احساس می کرد. تمام بدنش از شدت شهوت گر گرفته بود و گردنش خیس عرق شده بود.

پس از چند دقیقه که محسن از خوردن سینه های مرجان خسته شد، نوک سینه هایش را با انگشتانش گرفت و شروع به فشار دادن کرد. مرجان همچنان به خودش می پیچید. ضربه ای به صورتش نواخته شد و درد و گرمای شدیدی از آن روی کل صورتش پخش شد.

“ادب شدی یا نه؟”

ضربه ی دیگری اینبار آن سمت صورتش فرود آمد و باز هم همان درد و گرما.

“پرسیدم…ادب…شدی…یا…نه…؟!”

مرجان که اشک چشمانش روبان دور صورتش را کاملاً خیس کرده بود سرش را تکان داد.

“آفرین! حالا برگرد!”

مرجان دوباره روی شکمش چرخید و کمرش را بالا داد. محسن کمی بات پلاگ را سر جایش تکان داد.

“خب فک کنم خوب جا باز کرده! اما بازم بایست بزاری بمونه. الان ولی با کونت کار دارم!”

 

 

محسن انگشتش را زیر پایه ی بات پلاگ فرو برد و کمی فشارش داد. مرجان متوجه شد که محسن می خواهد آن را خارج کند. همزمان سعی کرد با حرکت انگشتان محسن، به مقعدش فشار بیاورد. بات پلاگ به سختی از مقعد او بیرون کشیده شد. محسن به سمت میز توالت رفت و کشوها را وحشیانه و با غرولند باز و بسته کرد. گویی بدنبال چیزی باشد. طولی نکشید که جستجویش به پایان رسید. مرجان صدای باز شدن بسته ی آلومینیومی را شنید. مقعدش بسیار دردناک و همزمان کمی سر شده بود اما با این وجود دوست داشت دوباره چیزی داخلش باشد. خواسته اش خیلی زود برآورده شد. محسن که کاندوم را بر روی کیرش کشیده بود، آن را چندین مرتبه روی سوراخ حساس و قرمز شده مرجان کشید و ناگهان آن را محکم درونش فرو کرد و شروع به تلمبه زدن کرد. موهای مرجان را از پشت سر گرفت و کشید و با دست دیگرش دست بسته شده ی مرجان را گرفت و به پایین فشار داد. اطراف مقعدش درد و سوزش داشت. سینه های مرجان با هر ضربه تکان های شدیدی می خوردند و نفس کشیدن برای مرجان بسیار سخت شده بود. محسن تند و عمیق و بی وقفه تلمبه می زد و هر از گاهی محکم به باسن مرجان می کوفت.

صدای برخورد بدن هایشان اتاق را پر کرده بود. مرجان با هر ضربه ای که به تنش می خورد ناله می کرد. خیسی میان پایش تا میانه ران هایش آمده بود. برانگیخته شده بود اما نه به اندازه ای که می خواست. تنها آرزویش این بود که محسن به کسش حداقل دستی بکشد. از شدت حشر سردرد گرفته بود. سعی کرد بجای توجه به لذت بردن خودش، به لذتی که محسن می برد فکر کند. از صداها و کلمات نامفهومی که با هر ضربه از دهان محسن خارج می شد به خوبی فهمید که چقدر در لذت غرق است. همین برای مرجان کافی بود. کاش هیچگاه او را ترک نمی کرد. کاش می توانست هر شب او را سیراب کند. حتی اگر خودش ارضای جسمی نمی شد، از لذت بردن محسن لذت کامل را می برد.

 

 

متوجه نشد که تلمبه زدن محسن چقدر طول کشید. محسن با صدای بلندی ارضا شد و نفس زنان رویش افتاد. قطرات عرقش روی لپ های مرجان چکید. کوچک شدن لحظه ای کیرش درون مرجان برایش همیشه جذاب بود.

محسن با اشتهای زیاد استخوان های مرغ را گرفت و پاره کرد و گوشتش را با دندانهایش پاره کرد. مرجان به او خیره شده بود و با لبخند نگاهش می کرد. محسن به طرز محسوسی بعد از سکس ساکت شده بود و صحبت خاصی نمی کرد. برای مرجان عادی شده بود. او همچنان با لذت و علاقه تماشایش می کرد اما محسن سعی می کرد بیشتر از چند ثانیه به چشمانش نگاه نکند. شاید از سر عذاب وجدان بود. بالاخره رابطه شان یک تابو بود و رابطه ی عرفی و شرعی نبود. مرجان هم این را به خوبی می دانست. اما با این وجود محسن را دوست داشت. نه فقط برای سکس. او را قلباً دوست داشت. برایش مهم نبود که عرف جامعه چه می گفت. بهتر از این بود که یک غریبه را به زندگی اش راه بدهد. محسن هم او را دوست داشت. مسلماً نه به اندازه ی او. اما برایش ارزش و اهمیت قائل بود. همین قدر که تا آن لحظه دختر بودنش را از او نگرفته بود برایش یک دنیا ارزش داشت. یا این موضوع که همیشه از کاندوم استفاده می کرد.

غذایی که برای محسن درست کرده بود یکی از غذاهای مورد علاقه اش بود: خوراک ملکه. میز ناهار خوری لب به لب چیده شده بود: سه نوع نوشیدنی، دو نوع سالاد، دو دیس کوچک برنج مختلف، انواع ترشیجات، ماست و خیار تزیین شده، دو مدل ژله. محسن همیشه بعد از سکس شدیداً گشنه اش می شد. از تک تک ظرفها مقداری را داخل #بشقابش کشیده بود و مانند شیر گشنه ای در حال تناول بود. در کل آن مدت درباره غذا و حتی درباره لباس #مرجان نظری نداد و حتی درباره سکسشان صحبتی انجام نشد. مرجان در دلش خودش را توجیه کرد: “شاید خسته بود، شاید ذهنش درگیر بود. بخاطر #مشغله ی کاریش همیشه ذهنش #درگیر و خلقش تنده #قربونش بشم!”

 

 

#محسن لیوانش را با تنها #انگشت تمیزی که داشت به سمت مرجان هل داد و بدون آنکه نگاهش کند، با دهان پر گفت: “نوشابه بریز!”

نوشته: آن مان نباران

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *