ملیحه و مادربورد کامپیوتر

داستاني رو كه ميخوام براتون تعريف كنم حقيقته و براي من در تابستان سال 83 اتفاق افتاده و اونو به زبان عامیانه و رفاقتی براتون مینویسم که حال کنین و از کلمات قلمبه سلمبه و کتابی استفاده نمیکنم.
من مهندس کامپیوترهستم و یه شرکت در یکی از شهرهای ایران دارم. از قرار یکی از مشتریهای اوشکولی که دارم کامپیوترش خراب شده بود. برش داشت آورد و گفت این خراب شده منم یه نگاهی بهش کردم و متوجه شدم که مادربردش دچار اشکال شده. بهر حال تعمیر مادربرد کامپیوتر آقای اوشکول خان یه مدتی طول کشید. تو این مدت حسابدار این آقای اشکول که اسم اون مثلا ملیحه بود همش با آقای اوشکول میومد و همش اینو میخواست که کامپیوترشونو زود درست کنم. منم که تا اون موقع اصلا تو نخ این حرفا نبودم و اصلا محلش نمیگذاشتم ولی از طرفی این داستانهای سایتهای سکسی که خونده بودم (البته اون موقع سایت سکاف زیاد رو بورس بود) حیا رو از من برده بود و از طرفی هم از روی پختگی که داشتم نگاه طرفو میخوندم. خلاصه یه بار که این مثلا ملیحه خانم اومده بود شرکت و لباسهای ناجوری هم همیشه میپوشید و این دفعه هم همین کارو کرده بود و روی مبل روبروی میز من نشسته بود و منم داشتم به کارهام میرسیدم و همکارم هم داشت تو کارگاه(اتاق شیکی که برای تعمیرات قطعات و کامپیوتر و… اختصاص داده بودیم) کار میکرد. کارگاه هم طوری بود که همکارم ما رو اصلا نمیدید. ملیحه گفت که میخوام منتظر شم آقای اوشکول بیاد چون قرار بود اون روز یه سری بزنن شرکت. یه نگاهی به ملیحه انداختم که یه لبخند معنی داری بهم زد. منم سرمو سریع انداختم پایین. شلوار لی تنگی که پاش کرده بود کون و رونهاش رو حسابی فشار میداد. پیش خودم گفتم خداییش این حال بده است ولی از طرفی هم میگفتم که کس ننش بابا ولش کن. کمی که گذشت دوباره نگاهی بهش کردم ولی ایندفعه با دقت تر لبخند روی لباش بود. مانتوی کوتاهی که پوشیده بود بالا رفته بود و از لای پاهاش که اونا روکمی باز گذاشته بود میتونستی قلمبگی کسشو ترسیم کنی. آخ که چه رونهایی. البته من کف نبودم درسته تا اون موقع کس نکرده بودم ولی حسابی به خاطر قیافه ای که داشتم (البته قیافه ام از نظر خودم زیادم جالب نیست) حسابی بهم پا میدادن و مارو بی نصیب نمی گذاشتند.

خلاصه یه ده دقیقه ای که گذشت همکارم گفت که یه سری میخواد بره بیرون. البته کمی هم این ملیحه رو می پایید. اون رفت و ما تنها شدیم. خودت فکرشو بکن یه واحد خالی که یه دختر و پسر تنها باشن اونم چی دختره بزار هم باشه. البته بعدا دونستم که طرف اینکاره است. حالا دیگه ما تنها بودیم. یه نگاهی بهش کردم لبخندی زد. انگار منتظر بود که همین الان بلند شم و بهش پیشنهاد بدم که سکس داشته باشیم. سرمو انداختم پایین. منم که کسخل شده بودم چیزی نمیگفتم. یهو گفت آقای… شما فامیل فلانی(اون یکی حسابدار آقای اوشکول) هستید. گفتم فامیل هم همچین نه ولی غریبه غریبه هم نیستیم(دیگه بماند که ما با اون یکی حسابداره چه جوریا فامیل بودیم). گفت:خیلی ازتون تعریف میکنن و میگن که خیلی آقای سر به زیری هستید و تو کارتون هم تبحر خاصی دارید گفتم لطف دارید و ایشون هم لطف دارن. گفت:نه جدی میگن خیلی ازتون تعریف میکنن. تو دلم گفتم:ببین مارو که تعریف ماها رو کجا ها و چه کسا که نمیکنن. (البته این برام دیگه معمولی شده بود که ازم تعریف میکردن و از دهن اینیکی و اونیکی میشنیدم). خلاصه گفت که این آقای… (اوشکول خان)هم نیومد منو کاشته اینجا و نیومده. البته بعدا فهمیدم که اون یارو اصلا قرار نبوده که بیاد شرکت. خلاصه تعریف که ازم کرد هر فکری که ممکن بود تو سرم برای گاییدن این ملیحه بکنم مثل برق از کونم پرید. کمی که گذشت و همینطوری لبخندهاش ادامه داشت و عکس العملی هم از طرف من نمیدید چون گفته بود که فامیل فلانی هستید و سربه زیر هستی و ازتون زیاد تعریف میکنن و… حیای منو که بخوام حرفی بزنم بیشتر میکرد و این اجازه رو به من نمیداد گفت: من باید برم این آقای… هم نیومد.

منم بلند شدم از سر جام و گفتم خواهش میکنم. اومد طرف میز من و گفت خوب کاری ندارین منم که اون موقع تو منگنه قرار گرفته بودم نمیتونستم بگم بابا بیا یه حالی بده به ما. از طرفی هم هیجان یه سردی و لرزشی تو بدنم انداخته بود. خودتون میدونید که کدوم سردی رو میگم. خلاصه من گفتم اختیار دارید و تعارف تیکه پاره کردن. کمی مکث کرد و دو قدمی که از میزم دور شد گفت کی وقت داری من بیام این سیستم رو یه نگاهی بیندازم ببینم کجاش خراب شده. من هاج و واج مونده بودم. تو یه لحظه این فکرها از سرم میگذشت که یعنی چی کی وقت داری؟؟؟؟ کمی مکث کردم و گفتم فردا خوبه گفت: ساعت چند؟ گفتم ساعت 2 آخه ساعت 2 بعداز ظهر کسی تو مجتمع نبود و راحت میشد هر کاری بخوای کرد. پیش خودم گفتم الانه که بگه مرتیکه من ساعت 2 بیام اینجا چی کار که یهو لبخندی زد وگفت باشه پس من فردا ساعت 2 اینجام. گفتم باشه منتظرم.

فردا شد و از صبح تو این فکر بودم که ساعت 2 چی میخواد بشه. خلاصه همکارمو ساعت 1 بود که گفت من میخوام بمونم شرکت و ظهر نمیخوام برم خونه. منم پیش خودم گفتم گه خوردی گورتو گم کن دیگه همین امروز این هویج رو باید بکنی کون ما. کمی که گذشت تو این فکر بودم که چجوری دکش کنم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم. نامزد همکارم بود. گوشی رو دادم همکارم رفت تو کارگاه صحبت کرد و گفت که من باید برم. بهش گفتم ها چی شد پس تو که میخواستی بمونی گفت هیچی باید برم کاری پیش اومده. منم که کم تیز نیستم تو دلم گفتم گه خوردی حتما باز خونه نامزدت اینا خالیه و میخوای بری حال کنی. خداحافظی کرد و رفت. تو کون منم عروسی شد. (حالا خوبه تو عروسی دعوا نشد که چاقو کشی کنن بزنن این کون ما رو پاره کنن!). آقا/خانم من منتظر شدم تا این کس خانم تشریف بیارن که نیومد و منم هرچی از دهنم در اومد پیش خودم بهش میگفتم. کمی کارهای عقب افتاد رو انجام دادم که ساعت شد 3 دلم ضعف میکرد زنگ زدم یه غذایی سفارش دادم و کوفت کردم و پیش خودم همش غرغر میکردم که این یارو ملیحه چرا نیومده. از طرفی که همکارم رفته بود خونه نامزی جونش و نامزی جونش هم خونه تنها بوده و همکارم از این ترسیده که نامزی جونش خونه تنهایی بترسه. . نه به دلیل دیگه ای هان به دلیل ترس نامزدش اون روز ساعت 6/5 بود که اومد سر کار. ساعت 4 بود که دیدم زنگ میزنن درو باز کردم دیدم ملیحه است. اومد تو و سلام و احوالپرسی کرد گفتم قرار بود شما ساعت 2 بیاین البته من اون موقع اسمشو نمیدونستم. گفت ببخشید دیگه نتونستم بیام ولی الان که اومدن و هستم خدمتتون. گفتم:بفرمایید بشینید.

گفت نه مزاحم نمیشم میخوام سیستمو ببینم و برم گفتم باشه و رفتیم کارگاه که سیستمو ببینه. باهام اومد و کنار میز ایستاده بود با فاصله یک متر. من میخواستم محل سوختگی و قطعه ای که سوخته بود رو روی مادر برد کامپیوترشون بهش نشون بدم ولی داخل کیس از فاصله یک متری که معلوم نیست. گفتم تشریف بیارید و همینطور که دست چپمو گرفته بودم از کیس و اونو مایل نگه داشته بودم اون اومد جلو و جلوتر همینطوری که براش داشتم توضیح میدادم و با اینیکی دستم اشاره به قطعه میکردم سرشونزدیکتر برد که اونو ببینه و در همین لحضه احساس کردم با پشت دستش یه نوازشی به کیر مبارک ما کرد. منم دیگه مطمئن مطمئن شدم که بابا اینکاره است. دید زدن داخل کیس که تموم شد گفت خوب من باید برم. گفتم بفرمایید حالا بشینید(البته با ترس و هراس. پیش خودم گفتم اگه من به این بگم که بفرما! اونوقت ممکنه که داد و بیداد بکنه و آبروی ما رو ببره). خلاصه من دیگه گفته بودم بفرما و با لبخندی گفت آخه مزاحم نیستم گفتم نه خواهش میکنم مراحم هستید. نشست رو یکی از صندلی ها و و من هم رو اینیکی. مونده بودم چی بگم. گفتم خوب از خانم فلانی(مثلا فامیلمون) بگید. گفت هیچی خیلی از شما تعریف میکنه و میگه خوشتیپ هستید و از این کس شعرها. یه لحظه مکث کرد که گفتم از این همه جا چرا رفتید برای این ترکه(آقای اوشکول) کار میکنی. گفت دیگه چه کار کنم حوصلم خونه سر میره. دستشو گذاشته بود رو دسته صندلی. نمیدونم که چی شد دستمو گذاشتم رو دستش. گفتم الانه که شرف ما رو الان ان کنه و آبرو ریزی کنه. دیدم نه بابا. یه نگاهی بهش کردم که عکس العملشو ببینم که یه لبخندی زد و اونیکی دستشو گذاشت رو دستم. منو میگی دیگه صد در صد مطمئن بودم که خانم هوس کیر کرده.
گفتم: اشکالی نداره

گفت: چرا اینجوری اشکال داره
گفتم یعنی چی ؟
گفت: بزار بشینم بغلت تا بهت بگم چه جوری اشکال نداره. آقا منو میگی تو دلم گفتم که کس رو افتادیم جون مولی
گفتم: جدی
گفت: جتی نه موشکی. لبخندی زدم و تا بخوام بجنبم دیدم که بلند شد و نشست رو پام منم با دستام کشیدمش طرف خودم و یه بوس از لبهاش گرفتم. اون هم همراهی کرد و لبامو بوسید احساس کردم که جای رژش رو لبم موند. آخه آرایشش غلیظ بود.
گفتم: فکر نمیکردم اهل حال باشی
گفت: فکر نکن مطمئن باش. یه لب ازش گرفتم. وای که چه لبی البته لباش گوشتی نبود و منم از لب گوشتی خوشم میاد چون وقتی آدم لب گوشتی رو مک میزنه یه چیزی متوجه میشه همچنین کس گوشتی هم خیلی توپه.
خلاصه گفتم بلند شو بریم رو کاناپه
گفت: من نمیتونم راه بیام خودت منو ببر
زیاد سنگین نبود بلندش کردم و بردم گذاشتمش رو کاناپه و در شرکت و قفل کردم برگشتم روش دراز کشیدم و یه لب اساسی ازش گرفتم. وای که زبون درازی داشت. زبونشو کرده بود تو دهنم و منم اونو مک میزدم.
گفتم: اوپنی؟
گفت:من شوهر دارم. آقا ما رو میگی برق از کون ما پرید. پیش خودم گفتم وای ی ی ی ی ی ی.
خواستم بیخیال شم که گفت بابا بی خیال بیا حالمون رو بکنیم. اما من حسابی هنگ کرده بودم.
گفتم: شوهرت چه کارس
گفت: بازرس آگاهی
گفتم : مگه شوهرتو دوست نداری
گفت: اگه دوستش نداشتم که باهاش ازدواج نمیکردم؟
و یه سری حرفهای دیگه که تقریبا یه محک روانشناسی بهش زدم و تا حدی متوجه شدم که کس میگه و شوهر نداره ولی باز میترسیدم. نه از شوهر یارو یا از هر چیز دیگه ای از این میترسیدم که خیانت بشه به یه مرد بیچاره ای که الان معلوم نیست داره کون خودشو پاره میکنه برای تامین این خانم.
یه لحظه از هرچی دختر و زنه حالم بهم خورد(البته خانمها ببخشند منو)
من که بلند شده بودم و نشسته بودم دستو گرفت و کشید طرف خودش
منم پیش خودم گفتم: بابا بی خیال ننه این زنو باید گایید تا درس عبرت بشه برای آیندگان.
خلاصه آقا/خانم از جایی که من مطالعه ام رو سکس زیاد بود و میدونستم باید چی کار کنم شروع کردم و حسابی حشری اش کردم. حتما خودتون بقیه اش رو حدس میزنید.
همینو بگم که اول لب و بعدش سینه و… … الی آخر که دیگر بماند.
فقط همینو بگم که موهای کسش و زیر بغلش و پاهاش و صاف کرده بود. انگار داره میاد اینجا که فقط کس بده.

یه سوتین و شورت ست قرمز مایل به صورتی پوشیده بود.
خلاصه آقا ما این ملیحه رو گاییدیم خفن. خودمونیم عجب کس ور قلمبیده و تنگی داشت. 3 بار ارضا شد(البته بعدا ازش پرسیدم). آخرش هم که داشتیم تلمبه میزدیم و وقت ارگاسم خودم رسیده بود و اون هم خوب میدونست که کی موقع اونه گفت نریزی تو!
گفتم نه من اونجوری دوس ندارم که بریزم بیرون میخوام بریزم تو کست!
گفت:باشه اشکال نداره قرص می خورم. منم خالی کردم توکسش این آب گوارا رو
من اصلا دوست ندارم که کیرمو موقع ارگاسم در بیارم بیرون دوست دارم تو همون حال خالی بشم(خوب هرکی یه جور حال میکنه)
بلند شد و یه بوسه ازم گرفت و گفت که ممنونم خیلی حال کردم.
گفتم ارضا شدی؟
گفت: 3 بار خیلی حال داد. احساس غرور میکردم
گفتم: قابلی نداشت. البته وجدانم به احتمال شوهر دار بودنش حسابی درد کرده میکرد.
البته بعدا که مطالعه کردم در مورد این قضایا متوجه شدم زنی که شوهر داره و کس میده چند دلیل داره که دیگه نمیخوام اینجا بیان کنم (خودتون برید مطالعه کنید) و اون هم اکثر اونا بستگی داره به شوهره غیر از چند مورد.
بهر حال بعد از اینکه کار تموم شد رفت دستشویی. فکر کنم آبها رو از کسش خارج کرد.
در این مدت که تو دستشویی بود سریع لباسامو پوشیدم و از روی کنجکاوی رفتم سر کیفش که اونجا بود. توی کیفش یه کیف پول کوچیک بود و وسایل آرایش و یه شکلات رامتین (یادم نیست آیدین بود یا چیز دیگه)
کیف پولش رو باز کردم و یه نگاهی انداختم گواهینامه اش تو اون بود. مشخصاتش رو یه نگاهی انداختم و سریع گذاشتم سر جاش.
از دستشویی اومد بیرون و لباساشو پوشید و گفت که خیلی حال کردم دوست دارم که همیشه با هم سکس داشته باشیم.
گفتم: تا ببینیم چی میشه!
دستشو کرد تو کیفش و لوازم آرایششو در آورد و یکم به خودش رسید و لوازمشو گذاشت تو کیفش و ایندفعه که دستشو کرد تو کیفش اون شکلات رو آورد بیرون و داد به من
گفتم پس خوت چی
گفت: من نمیخورم
بعدا که بهش فکر کردم متوجه شدم اون تنها چیزی بود که تو اون لحظه میتونست برای تشکر به من بده. چون خیلی حال کرده بود از گاییدن من مثل خری که بهش تی تاپ بدی حال کرده بود.
خلاصه آقا/خانم این ملیحه اولین کسی بود که من میکردم ولی خیلی توپ از پسش بر اومده بودم. چون یه دغدغه برای آقایون در سکس اولشون وجود داره که نتونن از عهدش بر بیان و زود ارگاسم بشن. و توسری خور یارو زنه بشن و غرورشون پایمال بشه.
بهرحال الال یه یک سالی هست که من محل شرکت و عوض کردم و به اون هم دسترسی نداشتم که بگم بیاد محل جدید. چند بار هم دیدمش ولی موقعیت طوری نبود که بخوام برم جلو و صحبت کنم. بگذریم…

ماجرا گذشت تا این اواخر که دیدمش خواستم باهاش احوال پرسی کنم که چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین برگشتم دیدم بابا یارو اینکارس. رفت و سوار یه ماشینه شد و رفتن متوجه شدم که نتونسته حرف بزنه
حالا هم به این فکر میکنم که دفعه بعدی کی ببینمش و بهش پیشنهاد بدم که دوباره بگامش.
یه چیزی هم واسه شما آقایون محترم بگم: این چیزیه که برای من تجربه شده. البته خانمهای محترم و مامانی ناراحت نشن هان. اولا کرم از خود درخته یعنی اگه دختره یا زنه نخواد و سالم باشه احد الناسی نمیتونه بهش حرفی بزنه چه برسه به گاییدنش ضمنا یه نکته از قدیمیا هست که میگه دختر سالم رو اگه پیش هزار تا مرد یه جا بزاری هیچ اتفاقی نمیافته و دختر خرابو اگه تو شیشه هم بذاریش بازم کار خودشو میکنه
از اون گذشته دختر یا زنی که تهش باد بده حتی از راه رفتنش میشه فهمید.!!!!!!

پاسخ دهید