قسمتی از زندگی من …..

قبل از اينكه اين ماجرا رو براتون بنويسم بايد بگم كه اسمها رو (البته به جز اسم خودم) توي اين ماجرا عوض كردم و اگه از لهجه تندي براي بيان بعضي قسمتهاش استفاده ميكنم ، قبلا از همه معذرت ميخوام .

ماجرا مال عيد امسال بود و از اون موقع از سرم بيرون نميره شايد يه جوري هم عذاب وجدان داشته باشم واسه همين ميخوام براي شما هم اين ماجرا رو تعريف كنم
تاحالا چند باري شده كه با زنهاي شوهردار روبرو شدم و هميشه سعي كردم تو اين يه مورد جلوي خودمو بگيرم ، ولي اين يكي فرق ميكرد نميدونم چرا نتونستم جلوي خودمو بگيرم شايدم نخواستم كه جلوي خودمو بگيرم .
خلاصه داستان به يكي از روزها

– من كه چشامو بسته بودم يهو انگار كه شوك بهم داده باشن يه تكوني خوردم و فكر سكس با كتي و مالوندن اون سينه هاي خوشگلش مثل برق از سرم گذشت . پيش خودم گفتم تاحالا با بزرگتر از خودم سكس نداشتم ( اون موقع يه دوست دختر داشتم كه بعضي وقتا با هم يه نيمچه حالي ميكرديم )
= چرا منو نيگا ميكني ؟ ميگم درش بيار !
– پيش خودم گفتم نه مثل اينكه خودشم بدش نمياد . گفتم ولمون كن بابا من حوصله دردسر ندارم . با خنده گفتم اگه ايندفعه موقع ساك زدن ببيننت ديگه به يه كتك خوردن ختم نميشه .
= نه مثل اينكه 4 تا حرف بزرگونم بلدي . نترس من از همينجا ميبينم .
– پيش خودم گفتم آره جون خودت حالا بهت ميگم . آروم زيپ شلوارو با خنده تا نصفه كشيدم پائين ( اونم زل زده بود به زيپ شلوار ) زيپو ول كردم گفتم خب حالا چه مزه اي بود ؟
= علي خفه شو كارتو بكن
– نه اينجوري نميشه فكر كردي مثل اون موقعها خنگم ؟ چي به من ميرسه ؟

يهو ليوان ويسكي رو گذاشت كنار و پاشد اومد طرفم . من تو فكر بودم كه الان ميخواد چيكار كنه ؟ بعد تو يه چشم بهم زدن پاچه هاي شلوارمو گرفت و شلوار هم كه از اين لي هاي كاغذي بود كه بالاش كش داره با يه حركت از پام اومد بيرون . از شانس من وسطاي راه شرتم هم بهش گير كرد و تا نصفه اومد پائين . من تا خواستم از جام بلند شم و شرتو بگيرم اون زودتر گرفتشو و در حالي كه اونم با يه حركت در آورد گفت ديدي هنوزم همونقدر خنگي ؟
من تو حال مستي از اينكه نتونستم از پسش بر بيام حسابي حالم گرفته شد ولي واسه اينكه كم نيارم دستمو گذاشتم رو كير خايه و گفتم پس بفرما ببين البته اگه چيزي معلوم بود .
يهو كتي زد زير خنده و گفت نه خوب بزرگه .
من با تعجب يكم بلند شدم و نيگا كردم ببينم از زير دست من چيو ديده كه ميگه بزرگه . بعد ديدم كه نميدونم كي كيرم راست شده و از اونور دستم زده بيرون .
پيش خودم گفتم اگه الان اين كيرو نخوابونم تا شب مكافات دارم . يه فكري به سرم زد .
خودمو زدم به مريضي و وانمود كردم دوباره ميخوام بالا بيارم كتي هم كه حال منو ديد زود پريد كه منو ببره دستشوئي منم به تلافي اون كارش ، تاپشو كه بند هم نداشت با دست گرفتمو كشيدم پائين . در اين ميون براي يه لحظه نرمي سينه هاي درشتشو زير دستم احساس كردم
ديگه داشتم ميتركيدم . بهش گفتم اينم تلافي اون كارت و بدون معطلي موهاشو كه تا روي سينه هاش اومده بود زدم كنار و مشغول خوردن سينه هاش شدم . مشروب باعث شده بود كه سينه هاش داغه داغ بشه ، بوي عطرش داشت ديونم ميكرد ….

= علي نكن داره قلقلكم مياد .
= بس كن ديگه ….
و ديگه اونم حرفي نزد . نفسش تند شده بود ، ضربان قلبشو ميتونستم بشنوم . آروم نشوندمش كنار خودم و با يه خنده معني دار بهش گفتم حالا چطوري خانوم دكتر ؟ حرفي نزد اونم يه لبخند معني دار زد … اومد جلو و آروم لبشو گذاشت رو لبام . من اولش با تمام چيزائي كه بلد بودم و شنيده بودم خواستم كلاس كارو حفظ كنم و شروع كردم آروم با لباش بازي كردن و بوسيدنش . پيش خودم مثل آدماي كودن داشتم فكر ميكردم كه يعني اين تاحالا باكسي سكس داشته ؟ يهو ديدم كه هلم داد روي كاناپه و اومد بالا … شهوت داشت از چشاش ميباريد ….منم به نفس نفس افتاده بودم … تيشرتمو از تنم در آورد و نشست رو شكمم .. منم كه ديدم اينجوره شروع كردم به باز كردن دكمه هاي شلواركش از اين مدلا بود كه بجاي زيپ دكمه داشت . خدا لعنتشون كنه دهنم سرويس شد تا همه دكمه ها رو باز كردم … شرت سفيد رنگش كه غنچه هاي رز قشنگي روش بود نمايان شد …. آروم لبه شرتو كشيدم پائين يكم مو اومد بيرون ….. يكم خورد توحالم پيش خودم گفتم با اين همه قرتي بازي پشماي كسشو سالي يه باز ميزنه …. بعد به خودم گفتم ما كه با عقب كار داريم ….. بعدكه يكم ديگه دادم پائين ديدم كه نه از پشم خبري نيست فقط يه خط باريك خوشكل گذاشته … انگار كه داشتم خواب ميديدم بلند شدم و شلوارك و شرتشو در آوردم يه شرت لامبادائي خوشكل بود …. بعد كه يه نيگا به بالا انداختم چشمم افتاد به كون گرد و ژله ايش كه هنوز داشت مي لرزيد… جاي مايو روش مونده بود …. دستمو دراز كردم و گذاشتم روي كسش …. آروم شروع كردم به ماليدن … داشت از فرط شهوت ناله ميكرد …. ديگه كيرم داشت ميتركيد تااون موقع اونطوري راست نكرده بودم . خوابوندمش رو كاناپه و خودم اومدم بالا و يكم ديگه شروع كردم به خوردن سر و سينش و در اين ميون آروم كيرمو مي ماليدم به كسش اونم با يه دستش محكم لبه كاناپه رو گرفته بود و فشار ميداد ، بايه دست ديگه هم پهلوي منو گرفته بود …. آروم برش گردوندم …فرم خشكل كونش داشت ديوونم ميكرد ….. خواستم كيرمو بذارم دركونش كه يهو برگشت ….

بهم اشاره كرد كه خم بشم …. انگار ميخواست درگوشم چيزي بگه … گفت بذارش تو كسم ! …. من يه نگاه با تعجب بهش كردم …. آروم گفت نترس پرده ندارم …. من هنوز تو فكر بودم كه بكنم يا نكنم ؟ راست ميگه يا نه ؟ كه دستشو دراز كرد و كيرمو آروم گذاشت تو كسش …. من تا اون موقع كس نكرده بودم نميتونم بگم چه احساسي بهم دست داده بود …. خيلي بدجور نفس نفس ميزدم… هردومون خيس عرق شده بوديم … آروم شروع كردم به عقب و جلو كردن … تو حال خودم نبودم انگار داشتم پرواز ميكردم … كس تنگ و نمناكش حسابي هوش از سرم ميبرد … از قيافش معلوم بود كه اونم داره حسابي حال ميكنه … زياد نتونستم تو اون حال دووم بيارم … گفتم كه داره آبم مياد …
خواستم كيرمو در بيارم كه يهو پاشو حلقه كرد دور كمرم … من كاري نتونستم بكنم … فقط داد بلندي زدم و آبمو ريختم توي كسش … گوشام داشت سوت ميكشيد …داشتم ميلرزيدم … احساس كردم نميتونم خودمو كنترل كنم … همونطوري خم شدم روش و توي بغلش خوابم برد …. يجوري توي خواب و بيداري بودم بعضي وقتا صداهاي دور و برم رو ميشنيدم و گاهي هم رويا ميديدم … احساسش وصف شدني نيست فقط ميتونم بگم كه يكي از بهترين لحظات زندگيم بود .
وقتي كه حالم بهتر شد و حواسم اومد سرجاش ديدم رو تخت امير خوابيدم ساعت يازده و نيم بود صداي آيت رو شنيدم …. يهو يادم اومد چي شده .. پتو رو زدم كنار و سريع لباسامو پوشيدم … يكم سر و وضعمو درست كردم بعد اومدم بيرون . كتي كه دوش گرفته بود يه حوله دور موهاش پيچيده بود و آيت هم رو كاناپه نشسته بود و داشت تلويزيون نگاه ميكرد …
هنوز فكرمو خوب نميتونستم متمركز كنم ….
سلام آيت ت وهم اومدي ؟ چطوري ؟
+ با يه خنده معني دار گفت به به علي آقاي دودول گنده بهتر شدي ؟
پيش خودم گفتم اي بابا حالا نوبت اين يكيه !!!
+ كتي اذيتت كرده بود ؟ اي كتي بد !

بعد جفتشون شروع كردن قاه قاه خنديدن ! حالم گرفته شده بود يجوري احساس بچگي ميكردم ولي برو خودم نياوردم …
– پس حالا فهميدم كه چجوري رو تخت امير سر در آوردم … تو به كتي كمك كردي …
+ آره ولي خيلي سنگين بودي …
كتي خنده كنان از تو آشپزخونه گفت خودش كه وزني نداره سنگينيش مال چيز ديگس و دوباره زدن زير خنده ….
+ كتي بسه ديگه چيكارش داري ….
خودمو زدم به نشنيدن ولي كفرم درآومده بود داشتم تو دلم ميگفتم باشه من كه حالمو كردم هرچي ميخواهي بگو ….
– از امير چه خبر ؟
+ زنگ زدم خونه دوستش پاشو گچ گرفتن … دارن با بابا اينا ميان خونه .
= بازم ميگم اين پسره حقشه از ديوار راست ميره بالا .
يكم با آيت صحبت كردم آخه خيلي آيتو دوست داشتم هم خوشكلتر از كتي بود و هم مهربونتر…. خلاصه بعدش رفتم تو آشپزخونه … كتي داشت غذا درست ميكرد … آروم بهش گفتم ديوونه اين كسخل بازيا چي بود در آوردي ؟ با تعجب گفت چي ؟ گفتم چرا نذاشتي كيرمو در بيارم ؟ يكم صداشو برد بالا و خنده كنان گفت آخه اينجوري حالش بيشتره …. من كه ديگه از اين خنده ها عصباني شده بودم گفتم كس خل پس فردا حامله ميشي ! گفت نه كوچولو دخترا بعضي وقتا توشم بريزي حامله نمي شن ( البته من معني اين حرفشو بعدا فهميدم ) .
خلاصه اونشب دائي اينا اومدن و كسي بوئي نبرد ولي ازبس تيكه به من انداخته بودن كه ديگه تا يه مدت اونطرفا نرفتم تا اينكه هردوشون با يه ماه اختلاف عروسي كردن و رفتن خونه خودشون.

پاسخ دهید