فرشاد وسپيده

ماجراي من و ليلا عاقبت خوشي نداشت. ليلاي بي معرفت، بر خلاف تصور من همه چيز رو به شهروز و كيميا گفت. اين موضوع باعث شد كه شهروز هم متقابلا با كيميا دوست بشه و من و ليلا هم به هم بزنيم. تا يك سال بعد از اون وقايع من عملا هيچ دوست دختر جدي نداشتم و روابطم با دختر ها يك روزه بود. ياد گرفته بودم كه سراغ چه دختر هايي بايد بروم. ولي در اين ميان دختري براي مدتي كوتاه در زندگيم پا گذاشت كه هرگز با او سكس نداشتم. دختركي به اسم سپيده. اسم اصليش فاطمه بود و بچه محل بوديم. من با برادرش رضا و دوست برادرش مجتبي كه همسايشون هم بود، بخاطر بچه محلي، يه سلام عليكي داشتيم. ولي رابطه مون صميمانه نبود. به عقيده من خيلي جك و جواد بودند. خانواده اونها با ما خيلي فرق داشت. از ديد اونها ما طاغوتي بوديم!

از طرفي علي رغم خوشگلي بيش از حد فاطي (كه به اصرار ميخواست بهش سپيده بگيم) زياد مايل نبودم برم طرفش. راستش هم خيلي جواد بود و هم خيلي بچه. سنش شايد حداكثر 14 سال بود. البته من هم اون موقع 18 سالم بود ولي فكر ميكردم اون خيلي بچه است. در هر حال رابطه خيلي كمي باهاشون داشتم. اين موضوعي كه ميخوام بگم ويكتور هوگو خيلي قشنگ بيانش كرده. دختر ها از 14 سالگي تا 15 سالگي يه هو 10 سال بزرگ ميشن. يعني نگاهشون، كششون، فرم حرف زدنشون يه دفه خانومونه ميشه. اين اتفاق در مورد سپيده هم افتاده بود. من كه سپيده رو ماهها بود نديده بودم وقتي شب چهارشنبه سوري سال 65 ديدمش، يه دفعه خشكم زد.
اون شب طبق معمول هرسال قرارمون با بچه محلها تو كوچه ما بود. اون وقتها آتيش بازي و ترقه بازي درست و حسابي جرم بود. واسه همين هم كوچه هاي خاصي تو تهران، محل تجمع جوانها ميشد. يكي از اين كوچه ها ، كوچه ما بود. يكي ديگه تو توانير، يكي فاز 1 اكباتان ،….
هوا هنوز كاملا تاريك نشده بود كه صداي ترقه و زرنيخ – كلرات تو كوچه ما پيچيده بود.

دو طرف كوچه به وسيله مبل و ميز هاي قراضه به آتيش كشيده شده بود تا جلوي ورود پاترول كميته، گرفته بشه. هر دو طرف كوچه نگهبان گذاشته بوديم كه ساعت به ساعت عوض مي شدند. اوايل شب بود كه مجتبي، رضا و سپيده رو ديدم. چند ثانيه اي سپيده رو نشناختم! هلو شده بود. با توجه به حضور رضا، سريع بي خيالش شدم و رفتم تو نخ آتيش بازي. از همه جاي شهر جوونها اومده بودن تو كوچه ما.
اونشب خيلي خوش گذشت. ماشينهاي غريبه ها كه سر و ته كوچه پارك شده بود، جلوي ورود ماشين كميته ها رو بسته بود. تا ساعت 11 – 12 شب هيچ اتفاق بدي نيفتاد. يه دفعه خبر دادن كه جرثقيل اومده و ماشين مردم رو جابجا ميكنه. رضا و مجتبي به سرعت رفتند به طرف سر كوچه كه خبري بگيرند. بيشتر مردم به سرعت در حال فرار بودند. كوچه بطور ناگهاني شلوغ شد و 5 – 6 تا پاترول سفيد و سبز كميته، گرد و خاك كنان پيچيدند توي كوچه. بايد فرار ميكردم. به سرعت به طرف خونه رفتم و در حياط رو باز كردم و رفتم تو. قبل از اينكه در را كامل ببندم سپيده هم اومد تو حياط ما. پرسيدم
-پس رضا كو؟
-رفته بود سر كوچه. مي ترسم گرفته باشنش
در رو آهسته كمي باز كردم و سرم رو بيرون بردم تا اگه خبري از بچه هاي خودمون شد راهشون بدم. از اون همه شلوغي ديگه هيچ خبري نبود. در قسمت بار آخرين پاترول مجتبي و رضا را ديدم كه با نگراني به من نگاه مي كردند. اشاره كردم كه سپيده توي حياط ماست. رضا كمي آرامش پيدا كرد و به همراه پاترول سفيد رنگ از پيچ كوجه پيچيد و از نظرم محو شد. من ماندم و مسئوليت سپيده. اميدواري به اينكه رضا اونشب آزاد بشه واهي بود. حداقل مدت دستگيري اونوقتها يك شب بود. تازه اگر كار به يه تعهد ختم ميشد. سپيده از ترس دندونك ميزد. خوب سرد هم بود يه كم. نمي تونستم ببرمش خونه. بابا رضا رو نميشناخت و توضيح اينكه يه دختر 15 ساله رو، اون موقع شب براي چي آوردم خونه، كلي دردسر و احتمالا درد جاهاي ديگه رو به همراه داشت. بيرون رفتن اون هم چه تنها و چه با من نتيجه اي جز خوابيدن در كميته سعدآباد نداشت. زنگ در رو زدم و با آيفون از خواهرم خواستم به مادر رضا زنگ بزنه و جريان رو بگه. بلكه اون بياد و دخترشو كه رو دستم مونده بود ببره.

اومدن اونها نيم ساعتي طول كشيد. تو اين نيم ساعت من سعي كردم فردين بازي در بيارم و به رضا خيانت نكنم. براي همين لام تا كام حرف نزدم. سپيده هم كه طفلك از ترس رودل كرده بود دو سه بار با خجالت رفت تو دستشويي زير زمين.
بالاخره مادر سپيده اومد. ولي نه تنها. پدر و يكي از دوستان پدرش هم با اون بودند. من تا حالا پدر رضا رو نديده بودم. يه من ريش و پشم و يه چفيه خطري داشت. ظاهرا تو جبهه فرمانده يكي از گردانهاي سپاه بود. فكر كردم الان دهنم رو سرويس ميكنه. ولي اون تو فكر ديكه اي بود. به من گفت سوار ماشينش بشم و خيلي مودبانه ازم خواهش كرد باهاشون تا سعدآباد برم و دفترچه بسيجمون رو هم همراهم داشته باشم. (شايد جوانترها ندانند كه دفترچه بسيج در اون روزها رسمي ترين مدرك هويت و مويد محل زندگي اشخاص بود) با قيافه و سابقه اي كه اون داشت، آزاد كردن رضا و مجتبي زياد طول نكشيد. به دروغ گفتيم كه همگي داشتيم توي خانه ما درس ميخوانديم و اونها هيچ ربطي به چهارشنبه سوري نداشته اند. پدر رضا از من تشكر كرد و هركس به خانه خودش رفت.
عيد سال 66 براي من عيد خوبي نبود. تا روز دوازدهم توي خونه تنها بودم و منتظر سوقاتي هاي مامان و بابا و خواهرم از تركيه. من ممنوع الخروج بودم و نميتوانستم با اونها برم. روز دوازدهم تلفن زنگ زد. صداي نخراشيده پدر رضا بود كه با مهرباني از من دعوت كرد براي سيزده به در همراه اونها به فشم برم. چون هيچ برنامه اي نداشتم و اين چند روزه هم خيلي كف كرده بودم، با خوشحالي قبول كردم.

ساعت 8 صبح طبق قرار قبلي به در خانه آنها رفتم. درب رو سپده باز كرد.
-سلام ، چطوري؟
-خوبم، تو خوبي؟
-بابات نيست؟ (هنوز مثل يه بچه باهاش حرف ميزدم. ولي هردومون مي دونستيم كه ديگه بچه نيست)
-نه. بابا صبح زود رفت جبهه. ديشب آخر شب بهش زنگ زدن. كلي هم ازت عذر خواهي كرد.
ازش خواستم رضا رو صدا كنه. كمي با رضا صحبت كرديم. بيچاره همه برنامه هاي اونها هم به هم خورده بود. رفتم خونه و وقتم رو با نوارهاي داريوش گذروندم. براي نهار هم طبق معمول سوسيس و تخم مرغ درست كردم. ديگه حالم از اين عيد به هم خورده بود. سيگارم تموم شده بود و خوابم نمي برد. زدم به كوچه. جلوي بقالي درياني با يه چادر سفيد ديدمش. داشت كره مي خريد. بهم لبخند زد. صبر كردم بياد بيرون. همش تو فكر رضا بودم. اگه به رضا مي گفت چي؟
-آخرش از خونه نرفتين بيرون؟
-نه، مامانم رانندگي بلد نيست.
-آهنگ برج ابي رو دارين؟
-آره، تو نداري؟
-نه، هرچي به اين رضاي بي معرفت هم ميگم بهم بده، نميده. ازبس خسيسه. (اينو راست مي گفتم) ميشه بهم بدي ضبطش كنم؟
-…… ميري خونه؟
-آره
-برات ميارم
و دويد به سمت خانه خودشان. نفسم بالا نمي اومد. دل و جراتم ته كشيده بود. توي چشماش يه برق واضح رو ميشد ديد. اميدوار بودم برق شيطنت نباشه! به سرعت رفتم خونه. در اتاقم رو بستم، از بس به هم ريخته بود. يه كم ادكلن جوان اپل زدم. نشستم توي هال. چشمام به آيفون بود. دستام يخ كرده بود. باز اضطراب داشتم. اينبار واقعا مي ترسيدم. اگه بجاي سپيده ، رضا مي اومد بد بخت مي شدم. زنگ در رو زدند. آيفون رو برداشتم.
-كيه؟
-بازكن.
نفس راحتي كشيدم. سپيده بود. در رو باز كردم. توي حياط ايستاده بود. نمي اومد سمت ساختمان ولي در رو هم پشت سرش بسته بود. چي بايد تعبير مي كردم؟ در هال رو باز كردم.

-نوارو اوردم.
-من كفش نپوشيدم. بيارش.
چادرش رو بالاي سرش گرفت و دويد. سينه هاش بالا و پايين مي پريد. خوشگل بود. خيلي. جلوي در هال رسيده بود.
-بگير، اينم نوار. من خسيس نيستم. يادت باشه!
-بيا تو ضبطش كنم.
-واي نه. بايد زود برم. گفتم ميرم خونه سميرا اينا! (سميرا دوستش بود)
-خوب پس صبر كن يه نوار باحال بهت بدم.
و همينطور رفتم طرف هال و نشستم كنار جانواري. پرسيدم
-چي گوش ميكني؟
-چي داري؟
و او هم آرام آرام بطف من آمد. با شلوغي يك بچه نوارهاي من رو به هم ميريخت. چادرش روي كمرش افتاده بود.يه پليور قرمز و زرد كهنه با يه دامن بلند سبز و رنگ و رو رفته پوشيده بود. با اين لباس مطمئن بودم نيامده تا دل من رو ببره. ولي برده بود.كنارم دو زانو نشسته بود و راجع به نوارهام ازم مي پرسيد. دستم را روي شانه اش گذاشتم و بلند شدم. گويي براي بلند شدن به كمك شانه او نياز داشتم. او هم ناگهان بلند شد. ولي در چهره اش تبسم بود.
-شما ها مشروب هم ميخورين؟
با ترديد پاسخ دادم
-آره، ميخوري؟
قهقهه خنده اش بلند شد.
-نه ديوونه، … ما مومنيم. بابام ميگه شماها طاغوتيين. ولي ميگه تو پسر خوبي هستي!
-نظر خودت چيه؟
چشمهاش برق زد. با لبخند و به آرامي گفت
-برات مهمه؟
گول خورده بودم. اون ميدانست كه دلم را برده. فقط اداي بچه ها رو در مي آورد.
-دوست پسر داري؟
-آره
خيلي سريع پاسخ داد. يه لحظه فكر كردم مي خواد امتحانم كنه.
-چندتا؟
-يكي
لحنش جدي بود.
-ميشناسمش؟
ـآره، مجتبي!
هاج و واج مونده بودم.
-جدي ميگي؟
-آره خوب
-رضا هم مي دونه؟
-نه احمق. اگه بفهمه پوستشو قلفتي ميكنه!

-چند وقته؟
-دو هفته است!
اشتباه كرده بودم. اون فقط يه بچه بود. با تمسخر پرسيدم
-خودش هم ميدونه؟
-كي؟
-مجتبي رو ميگم. مي دونه كه دوست پسرته؟
با معصومانه ترين لحني كه يه دختر 16 ساله ممكنه حرف بزنه جواب داد
-خلي ها!! باهم عشق بازي هم كرديم!
رنگم پريده بود. مجتبي! پسر زردنبو و ديلاقي كه حتي كلفت 60 ساله ماهم حاضر نبود با او باشد، با اين عروسك كوچولو خوابيده بود. دستش را گرفتم و روي مبل نشاندمش. مات و مبهوت بودم. روبرويش نشستم.
-چيه فرشاد؟ چرا رنگت پريده؟
-چيزيم نيست. حالا بهم بگو. همه اش رو . از اول تا آخر. كي باهاش دوست شدي؟ و چيكارها كردين؟
و او همه را گفت. از فرداي چهارشنبه سوري تا ديشب در زير زمين خانه مجتبي.هرچه را مي دانست گفت. بجز آنچيز هايي كه نمي دانست. و … نمي دانست كه باكره است يا نه! به او گفته بود كه اينكار باعث ميشه كه عاشق هم بشن. به اون از عشق آسموني خودش حرف زده بود و بالاخره به اون گفته بود حداكثر تا يك ماه ديگه با هم ازدواج ميكنن. بي شرف!
به خودم فكر كردم. و به هدفي كه تا چند دقيقه پيش داشتم. از اون خواستم بره. و ديگه هيچوقت به من فكر نكنه. توبه كردم و به جرات ميگم كه بعد از اون اتفاق هيچوقت دختري رو اغفال نكردم. هرگز.
فقط با دخترهايي بودم كه ميدونستن براي سكس پيش من ميان.

پاسخ دهید