اعترافات همسرم

همسر بسيار خوشكلي دارم و مدت 10 سال ميشه كه با هم زندگي ميكنيم در طي اين مدت خيلي تلاش كردم كه وادارش كنم در مورد دوران پيش از ازدواجش با من از سكسهايش برام تعريف بكنه چون معتقدم كه زني به اين خوشكلي محاله از دست هر مردي كه تنهاحتي يك مرتبه ببيندش،جان سلامت بدر ببره،چون همنطوري كه گفتم بسيار خوشكل بود.اين بود كه مدام بهش ميگفتم انچه كه گذشت،گذشت وبايستي ازين ببعد سعي كنه كه به من وفادار بمونه و اين يك امر بسيار طبيعيه كه هر زني قبل از ازدواج با كسان ديگري سكس داشته باشن، اين بود كه شبي هنگام گايدن اولين اعترافشو كرد و چنين برام تعريف كرد و گفت:
اگه يادت باشه اون وقتا كه تازه همديگه رو شناخته بوديم ولي هنوز به همديگه اظهار علاقه نكرده بوديم مدتي مريض شدم، يه روز عصر با مادرم رفتيم به مطب دكتر براي معالجه و اون همون روزي بود كه همديگه رو تو خيابون ديديم.اونروز دكتر پس از معاينه من، به مامانم گفت كه دختر شما بايستي بستري بشه و مدتي زير نظر پزشك بمونه..

اون شبو تو بيمارستان موندم طرفاي صبح بود كه مامانم بيدار شد تا نمازشو بخونه،مدت زيادي نگذشته بود كه احساس كردم كسي داخل اتاقم شد اول خيال كردم مامانمه ولبعد زود فهميدم كه دكتره و براي معاينه من اومده ملافه رو از روم برداشت و دستشو گذاشت رو شكمم و كمي فشار داد. من خجالت كشيدم براي همينم چشام باز نكردم و اون همچنان مشغول كارش بود كه احساس كردم كه دستشو كمي پايين تر برد و نزديك كسم كرد ، نميدونستم چكار كنم فرياد بزنم يا اروم باشم چون بلاخره هنوز از نيت دكتر با خبر نبودم، براي همين همونطور اروم موندم تا اينكه سرشو نزديك صورتم كرد و لبهامو بوسيد، ديگه مطمئن بودم كه نيت سويي داره، براي همين چشام بازكردم تا فرياد بكشم كه محكم با دستاش دهنم رو گرفت و زير گوشم زمزمه كرد:
_اروم باش،و سعي نكن داد و بيداد را بيندازي وگرنه با يه امپول كارتو ميسازم
و من كه خيلي ترسيده بودم كمي اروم شدم و اون مشغول كارش شد و با دستاش با كسم بازي ميكرد و من تنها عكس العملم اين بود كه رانهايم رو بهم فشار بدم تا شايد بدين وسيله مانع اين بشم كه باساني كسم رو بمالونه باميد اينكه مامانم سر برسه ،

ولي اون دس بردار نبود و همچنان پافشاري ميكرد و بادست ديگش پستونامو ميمالوند، هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه احساس كردم كه كسم پر اب شده و ازين كار دكتر لذت ميبرم و از كم كم از شدت فشار رانهايم كاستم و كمي شل شدم، دست خودم نبود، دستامو دور كمر دكتر حلقه كردم وبخودم فشارش دادم، دكتر وقتيكه اينو ديد اروم كيرشو دراورد و من با ديدن كيرش كلي حشري شدم و نبض كسم بشدت به طپش افتاد، با دستام كيرش و مالوندم بعدش كيرشو نزديك دهنم كرد و سرشو رو لبام گذاشت و من چندتا نوك زبون بهش زدم، شلوارم كمي پايين كشيد و كيرش گذاشت رو كسم و از پايين به بالا رو كسم ميمالوندش و با هر حركتش همه بدنم به لرزش درميومد، از خدا ميخواستم كه مامانم سر نرسه،و خوشبختانه نمازاي مامانم خيلي طول ميكشيد و امكان اونو داشت كه تا پايان سكسم با دكتر سر نرسه براي همين بيخيال شدم و با خيال راحت به اف و اوف افتادم ،پيش خودم فكر ميكردم چه خوب ميشد كيرشو تا ته تو كسم فرو ميكرد تو همين خيال بودم كه بي اختيار گفتم فشار بده تا ته، دكتر گفت: مگه پرده نداري.گفتم: دارم ولي پاره ش كن، گفت:

نه عزيزم تو هنوز خيلي جووني و حيفه ازون گذشته عاقبت خوشي نداره و به همين قدر كفايت كن، ولدي عوضش چنان حالي بهت بدم كه كيف كني و كيرش رو همچنان به كسم ميمالوند تا اينكه نزديك بود ابش بياد بيرون گفت: عزيزم خودت اماده كن ابم داره مياد و ابش را با فشار روي شكمم و بالاي كسم ريخت بيرون و با حس كردن اب كيرش روي كسم جيغ كوتاهي كشيدم و ارضا شدم، با يه پارچه استريل شده اب كيرشو از روي شكم و كسم پاك كرد و خودشو جمع و جور كرد و منو بوسيد و مشغول معاينه ش شد و اندكي بعد سر و كله ي مامانم پيدا شد، مامانم با ديدن دكتر گفت: اقاي دكتر وضع دخترم چطوره؟ و دكتر گفت خيلي عاليه امشبو خوب بهش رسيديم … و اين اولين اعتراف همسرم بود و بعد از اون اعترافش هنگام گاهيدنش از كير دكتر برام تعريف ميكرد و ميگفت كيرش چندان بزرگ نبود اما چون كيري زيبايي بود و خيلي بهش حال داده چند بار بياد كيرش خودش و ارضا كرده ، تعريف كردن اين ماجرا سراغازي شد براي اعترافات بعدي كه بعد براتون تعريف ميكنم
بعد از اون اعتراف همسرم بازم اصرار كردم كه از سكسهاي ديگه ش برام تعريف كنه اما اون همچنان زير بار نمي رفت و مدام ميگفت كه سكس با دكتر تنها سكسش بوده ولي من همچنان به تلاشم ادامه دادم تا وادارش كنم كه اعتراف كنه زيرا مصمئن بودم كه سكسهاي ديگه يي داشته تا يه روز بلاخره موفق شدم و چنين برام تعريف كرد:
خيلي مدتها پيش قبل از اينكه تورو بشناسم دوستي داشتم كه باهاش رفت و امد خانوادگي داشتيم، دختر بسيار خوشكلي بود و اسمش فريبا بود فريبا گاه گاهي به خونه ما ميومد و منم با مامانم گاهي ميرفتيم منزل اونها يه روز كه رفته بوديم منزلشون مرد غريبه اي اونجا بود كه از همون اغاز ورودمون مدام منو زير نظر داشت و با چشماي هيزش انگار داشت منو ميخورد منم از اين حركت يارو ناراحت شدم و بيش دوستم شكايت كردم و گفتم اين مرديكه خيلي هيز تشريف دارن و داره با چشاي هيزش منو درستي قورت ميده.
فريبا خنديد و گفت:اين مرتيكه هيز دايي منه و از تو خيلي خوشش اومده و ميخاد باهات دوست بشه …
داستان به اونجا رسيده بود كه فرهاد از طريق خواهرزادش فريبا به همسرم پيغوم داده بود كه خيلى ازش خوشش اومده، اما َََچون فرهاد روى هم رفته جندان جوون تو دل برويى نبوده خانمم بهش جواب رد داده بوده ولى فرهاد بدون توجه به جواب رد همسرم همچنان پافشارى ميكرده و بدنبال فرستى ميگشته تا بتونه اونو تنهايى گير بياره براى همين مرتب به خونه باباش سر ميزده،

البته هربار با يه بهانه يى، تا بلاخره ترتيب يه گردش خانوادگيو و ميدن اونم تو يه منطقه كوهستانى بيرون شهر. روز گردش فرا ميرسه و فرهاد با خانواده فريبا و بهمراه خانواده همسرم براه ميافتند وقتى كه بدامنه هاى كوه ميرسن بساطشونو پهن ميكنن و دور هم ميشنن، كمى بعد فريبا به بهانه بالا رفتن از كوه و ديدن مناظر طبيعت از بالاى كوه از داييش درخواست ميكنه كه اون و زن داداششو با ماشين تا جايى كه بالا ميره برسونه و بدنبال اون از همسرم درخواست ميكنه كه اونارو همراهى كنه و همسرم بقول خودش كه دنبال فرستى ميگشته كه به فرهاد بگه كه دست از سرش برداره، دعوت فريبا رو قبول ميكنه و با اونا سوار ماشين ميشه، كمى كه بالاتر ميرن، فرهاد ماشينو نيگر ميداره و پياده ميشن، كه به محض پياده شدن فريبا و زن داداشش، دور ميشن و همسرمو فرهاد تنها ميمونن…

خوب ازينجا شو ديگه از زبون همسرم براتون تعريف ميكنم:
به محض دور شدن فريباو زن دادشش، فرهاد چند قدمى بمن نزديك شد و روبروى من قرار گرفت وبا لحنى كه هيجان و اضطراب ازون معلوم بود بمن گفت: خيلى دنبال همچين فرستى ميگشتم تا حرف دلمو بهت بگم و ازت درخواست كنم كه به عشقم جواب مثبت بدى، منكه هيچ ازون خوشم نميومد، بهش گفتم: ولى من ازطريق فريبا جوابمو بهت دادم، ديگه دليلى نمى بينم كه خودتو بيشتر ازينا معطل كنى و بهتره منو فراموش كنى چون من به هيچ وجه ازت خوشم نمياد، فرهاد ازين جواب صريح من رنجيده شد و با نارحتى گفت خواهش ميكنم اينقدر سنگدل نباش، تو ميدونى كه من سخت عاشقتم، براى همين اينقدر سخت ميگرى و در پى آن شروع كرد به خواهش كردن و دادن وعد و وعود كه اگه به عشقش پاسخ بدم منو خوشبخت ميكنه. منكه از قيافه اون اصلاً خوشم نميومد( زيرا نه صورت زيبايى داشت نه هيكل متناسبى) همچنان جواب رد ميدادم و اون همچنان خواهش ميكرد و ميگف كه چة شبهايى كه با خيال من بصبح رسونده و اكنون نميتونه تحمل كنه كه اين خيالاتو از سرش بدر كنه و ازم خواهش كرد لااقل براى يكبار هم كه شده مرا درآغوش بگيره و از ته دل منو ببوسه، منكه از فكر درآغوش رفتن و رسيدن لباش رو لبام چندشم ميشد به تندى نگاهى بهش انداختم و خواستم روسرش فرياد بكشم كه ديدم فراهاد دستشو بردبطرف زيپ شلوارش و زيپشو پايين آورد و و از لاى زيپش كيرش و دراورد، منكه تا بحال فقط كير پسر بچه ها رو ديده بودم با ديدن كير به اين بزرگى تو دستاى فرهاد خيلى تعجب كردم و درجاى خود مات و مبهوت موندم كه فرهاد بيشتر خودشو بهم نزديك كرد و دست منو گرفت و به كيرش نزديك كرد، كيرشو محكم گرفتم تو دستام خيلى نرم بود معلوم بود هنوز شق نشده بود و كم كم تو دستام داشت سفت ميشد بطوريكه ديگه تو دستام جاش نميشد، كسم پر آب شده بود و پاهام به لرزه دراومده بود بطوريكه نميتونستم رو پاهام وايستم براى همين آروم رو زمين نشستم و منتظر موندم كه فرهاد چكار ميكنه، فرهاد آروم كيرشو به لبهام نزديك كرد، سر كيرشو بوسيدم و رو پشت دراز كشيدم و يه پامو از شلوارم درآوردم و پاهام ازهم باز كردم، فرهاد با ديدن كسم مثل ديوونه ها شد و با عجله شلوارشو تا زير زانواش پايين كشيد و لاى پاهم قرار گرفت و سركيرشو به چوچولم مالوند و هى قوربون صدقه كسم ميرفت، منكه از خود بيخود شده بودم با لبهام،

لبهاى درشت اونو ميمكيدم، تو همون حالت فرهاد سر كيرشو تو كسم فرو كرد، خيلى حشرى شده بودم، ازش درخواست كردم كيرشو تا ته تو كسم فرو كنه ولى اون قبول نكرد و گفت حيفم مياد كه كستو اينجا جر بدم ، بايستى براى جر دادنش برنامه مفصلى تدارك ببينم البته اونم شب زفاف، ازون گذشتة كس به اين كوچكى، كردنش خيلى مشكله(البته تو اين قسمت از اعترافات، شايد همسرم دروغ گفته باشه چون من خيلى به زنم شك كردم كه قبل از ازدواج با من پرده شو از دست داده باشه، و احتمالاً توى همون سكسش با فرهاد پرده شو از دست داده و اگه بخايد ماجراى شك كردن به اين موضوع بعداً براتون تعريف ميكنم ، البته سعى ميكنم كه اينو هم اعتراف كنه و بطور مفصل براتون تعريف ميكنم) و بدنبال اون سر كيرشو همچنان به كسم ميمالوند تا اينكه آبش اومد و با فشار رو كسم ريخت و منكه براى اولين بار بود همچين آبى رو كسم ريخته ميشد بلافاصله ارضا شدم…

روی لینک سایت های سکسی انگلیسی زیر کلیک کنید
همسرم بعد از تعريف كردن ماجراى سكسش با فرهاد، ادعا ميكرد كه ديگه باكس ديگرى سكس نداشته وهرچند پافشارى ميكردم كمتر به خرجش ميرفت و اعتراف نميكرد تا بلاخره يه شب هنگام كردن هوس كردم كه از كون بكنمش، چون كون بسيار گنده و با حالى داشت و تا اون موقع هرگز رازى نشده بود كه از كون بكنمش، و اونشب من خيلى اصرار كردم كه براى يك بار هم كه شده اجازه بده كه از كون بكنمش ولى اون همچنان ممانعت ميكرد و در برابر پافشارى من گفت كه خيلى درد داره و نميتونم تحمل فرو رفتن كير توى كونم رو بكنم پس خواهش ميكنم دست از سرم بردار و با كسم هر كارى ميخاى بكن اما فكر كردن كونو از سرت بدر كن، زيرا هرگز نميتونم تحمل كنم. خوب اين حرف خانمم خودش، يه نيمچه اعترافى بود چون من هرگز كونشو نكرده بودم، پس از كجا ميدونه كه كردن كون با درد همراهه، حتماً كسى اونو از كون كرده كه اينگونه به درد كون آشنايى داره، بنابرين باز هم پافشارى كردم كه اعتراف بكنه و ازون گذشته بهش ياداور شدم كه يكى از دلايل بزرگى كونش، اينه كه بايستى كون داده باشه كه كونش به اين بزرگيه، بلاخره همسرم توى امر واقع قرارگرفت و مجبور به اعتراف شد و بهم قول داد كه يه شب ديگه اعتراف ميكنه…
همنطورى كه گفتم با اصرار و پافشارى من بلاخره همسرم بازم اعتراف كرد:
يه روز كه با مادرم رفته بوديم خونه فريبا، هنوز يه مدتى ننشسته بوديم كه مامانم باتفاق مادر فريبا به عيادت يكى از فاميلاى فريبا كه مدتى بود مريض بود و تازگيا از بيمارستان مرخص شده بود رفتند و منو فريبا تو خونه تنها مونديم، و قرار بود كه تنهايمونو با ديدن يه فليم باحال ويديويى بسر ببريم ، ولى قبل ازينكه فرست اينو داشته باشيم فيلمو بزاريم ، در حيات به صدا دراومد و فريبا با نارحتى و غرغر كنان رفت كه درو باز كنه، بعد از مدتى فريبا با خوشحالى و با هيجان برگشت و رو بمن كرد و گفت: ببين كى اومده، دايى فرهاداومده و من باشنيدن اسم فرهادو بياد اوردن ماجراى اون روز خوشحال شدم، از جايم برخاستم و اماده پيشوازىاز اون شدم فرهاد با ديدن من چشماش برقى زد و گفت به به خانوم خانوما هم تشريف دارن و دستشو بطرف من دراز كرد و باهم دستى داديم و نشست، خوب معلومه بعد از نشستن فرهاد اولين چيزى كه توجه منو بخودش جلب كرد برامدگى كير بزرگش بود كه از زير شلوارش بلند شده بود و من باديدنش بلافاصله كسم پر آب شد و ياد اون روز دوباره در خبالم نقش بست، فرهاد پس ازينكه سراغ مامان فريبا رو گرفت و مطمئن شد كه بجز منو فريبا كسى ديگه تو خونه نيست، با سر اشاره اى به فريبا كرد و فريبا به بهانه پذيرايى از داييش از اتاق بيرون رفت و من مطمئن بودم كه به اين زوديا برنميگرده.فرهاد خودشو بمن نزديك كرد و گفت: عزيزم بعد از ماجراى اون روز اصلاً استراحتى نداشتم و همه شبا بياد كس قشنگت چه ها كه نكردم و حالا كه باز بهم رسيديم،

ديگه وقتو بهدر نديم تا كسى نيومده دست بكار شيم و منكه در برابر كير بزرگش به هيچ وجه نميتونستم كوچكترين مقاومتى بكنم آغوشمو براش باز كردم و آماده پذيرايى از فرهاد كير گنده شدم، فرهاد مرا درآغوش كشيد و كمى باهام ور رفت و من كه از خود بيخود شده بودم با عجله از رو شلوارش كيرشو با دستام گرفتم و فشار دادم، بعدش زيپ شلوارشو كشيدم پائين و كيرشو دراوردم و اولين كارى كه كردم سر كيرشو كه پهن بود بوسيدم و بانوك زبونم سوراخ كيرشوازهم باز كردم، فرهاد شلوارك منو كشيد پاين و صورتشو گذاشت رو كونم و دماغ گنده شو لابه لاى كونم قرارداد و نفس عميقى كشيد و كلى كونمو بوئيد و گفت چه بوى خوبى ميده كونت و بعدش گفت ايندفعه رو بايستى از كون بكنمت…

و من بيخيال كونمو قلنبه كردم و منتظره كير فرهاد شدم ، انتظارم زياد بطول نيانجاميد كه سر كير فرهاد و روي سوراخ كونم احساس كردم ،به محض رسيدن سر كيرش روي سوراخ كونم از خود بيخود شدم و فرهاد با كيرش فشاري به كونم وارد كرد،ولي متآسفانه نتيجه مثبتي نگرفت و كيرش در مقابل كون بهم چسپيده من ناكام ماند، خواستم كمكي بهش بكنم براي همين با هر دو دستام هر دو طرف كونمو گرفتم واز هم وازش كردم تا شايد كيرش تو كونم فرو بره ولي متآسفانه به هيچ وجه فرو نميرفت، نميدونستم دليلش كلفتي كير فرهاد بود يان تنگي سوراخ كونم، بهر حال كيرش تو نميرفت تا بلاخره فرهاد با آب دهانش كمي كونمو خيس كرد و كمي هم روي سر كيرش مالوند و سر كيرشو روي سوراخ كونم گذاشت و فشار داد سرش كمي تو رفت ولي با چه حالي از درد چيزد نمونده بود قالب تهي كنم و از شدت درد جون بدم پاهام سست شد و براي يه لحظه خيال كردم پاهام بي حس شده، هرگز نميدونستم كه كون دادن اينقدر درد داشته باشه براي همين از فرهاد خواهش كردم كه دست نيگر داره و ديگه ادامه نده، فرهاد اينو كه ديد ديگه فشار نداد و سر كيرشو همونجا دم سوراخ كونم نگاه داشت و منتظر موند تا بلكه كمي حالم جا بياد،ازش خواهش كردم كه از خير كونم بگذره و بره سوراغ كسم ولي فرهاد قبول نكرد و قول داد كاري نميكنه كه اذيت بشم و به همين قانع ميشه كه كيرشو روي سوراخ كونم بذاره و همونطوري كه اون ميگفت لذت اين كار از لذت كردن كونم كمتر نيست چون همانطوري كه گفتم كونم خيلي بزرگ بود و كير بزرگ فرهاد لابه لاي كون بسيار بزرگم گم ميشد، مدتي تو هون حالت باسركيرش به آرومي به سوراخ كونم فشار داد كه يهو احساس كردم كه داره آبش مياد و بلافاصله آبش با فشار روي سوراخ كونم ريخته شد، همونطوريكه آبش ميومد احساس كردم كه بر اثر ليز شدن سوراخ كونم و سر كير فرهاد و فشارهاي ارومش روي سوراخ كونم ، خيلي به آسوني سر كيرش تو كونم فرو رفته كه احساس خيلي خوبي بهم دست داد، براي همين از فرهاد خواستم كه كيرشو با فشار تو كونم فرو كنه و فرهاد اين كارو كرد و كيرش خيلي آسون تا ته تو كونم فرو رفت و از فرو رفتن كير باين كلفتي بخودم ميباليدم ، تو دلم ميگفتم؛خوب حالا كه كير فرهاد تو كسم نميرفت ، بذار كونم لذتشو ببره و فرهاد با هيجان كيرشو فرو ميكرد و بيرون مياورد ، چند دقيقه اي به اينكارش ادامه داد و بعدش گفت كه عزيزم بازم ابم داره مياد خودتو آماده كن تا همشو تو كونت خالي كنم و بلافاصله احساس كردم كه آبش توي كونم خالي شد واي چه لذت بخش بود حس خالي شدن آب كيرش توي كونم

یک دیدگاه برای “اعترافات همسرم

پاسخ دهید